پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

باران گرفت. مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
لباس های ما خاکی بود. او خاک روی لباس هایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلب هامان را از زیر لباسمان دیدیم.
آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دست هایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان 1000گنجشک عاشق از سرانگشت های درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما 1000درِ بسته داشتیم و 1000قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.امروز انگار این جا بهشت است.
خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
و اين آغاز انسان بود...
از بهشت كه بيرون آمد دارايي اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده اي كه تو را دوباره به بهشت ميرساند از زمين مي گذرد؛ زميني آكنده از شر و خير، آكنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...
و فرشته ها گريستند.
اما انسان نرفت. انسان نمي توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت ميكرد و كائنات را به غبطه واداشت.
انسان دست هايش را گشود و خدا به او "اختيار" داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت، پاداش به گزيدن توست. عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد. تا تو بهترين را برگزيني.
و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود...
فرشته فراموش كرد....
فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت: خدايا مي خواهم زمين را از نزديك ببينم. اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه. دلم بي تاب تجربه اي زميني است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم، بالهايم را اينجا مي سپارم؛ اين بالها در زمين چندان به كار من نمي آيد.
خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه مي دارم، اما بترس كه زمين اسيرت نكند زيرا كه خاك زمينم دامن گير است.
فرشته گفت: بازمي گردم، حتما بازمي گردم. اين قولي است كه فرشته اي به خداوند ممي دهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته بي بال تعجب كرد. او هر كه را كه مي ديد، به ياد مي آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمي فهميد چرا اين فرشته ها براي پس گرفتن بال هايشان به بهشت برنمي گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد. و روزي رسيد كه فرشته ديگر چيزي از آن گذشته دور و زيبا به ياد نمي آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش كرد.....
فرشته در زمين ماند.....
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.....
حق نام ديگر من بود...
پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد، خدا تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد و فرمود: آي، اي انسان زندگي كن و بدان كه در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت مي آيد.
انسان نفهميد كه خدا چه مي گويد، پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدري باز كند.
خداوند گفت: اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست.
زمين من آكنده از حق و باطل است، اما اگر حق را ديدي، خورشيدت را به در كش، تا آشكارش كني؛ آن گاه مومن خواهي بود. اما اگر حق را بپوشاني، نامت در زمره كافران خواهد آمد.
انسان گفت: من جز براي روشنگري به زمين نمي روم و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد.
انسان به دنيا آمد، اما هرگاه حق را پيشاروي خود ديد، چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد. حق تلخ بود، حق دشوار بود و ناگوار. حق سخت و سنگين بود. انسان حق را تاب نياورد.
پس هر بار كه با حقي روبرو شد، آن را پوشاند، تا زيستنش را آسان كند.
فرشته ها مي گريستند و مي گفتند: حق را نپوشان، حق را نپوشان. اين كفر است.
اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.
انسان كفر كرد و كفر ورزيد و جهان را از ابرهاي كفر او پوشاند.
انسان به نزد خدا باز خواهد گشت. اما روز واپسين او ((يوم الحسره)) نام دارد. و خداي خواهد گفت: قسم به زمان كه زيان كردي، حق نام ديگر من بود
قطاري به مقصد خدا...
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد. و پيامبر رو به جهان كرد و گفت: مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق را تؤامان بخواهد؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟
قرنها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم مي شد. قطار مي گذشت و سبك مي شد. زيرا سبكي قانون خداست.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت: اينجا بهشت است. مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست.
مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت: درود بر شما، راز من همين بود. آنكه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.
جهان را ادامه مي دهيم....
امانت خدا بر زمين مانده بود. آدميان مي گذشتند بي هيچ باري بر شانه هايشان.
خدا پيامبري فرستاد تا به يادشان بياورد، اين امانت از آن شماست. بر دوشش كشيد. اين همان است كه زمين و آسمان را توان بر دوش كشيدنش نيست. پس به ياد آوريد انسان را و دشواري اش را.
اما كسي به ياد نياورد.
پيامبر گفت: عشق است. عشق است. عشق است كه بر زمين مانده است. مجال، اندك است و فرصت كوتاه.
شتاب كنيد و گرنه نوبت عاشقي مي گذرد. اما كسي به عشق نينديشيد.
پيامبر گفت: آنچه نامش زندگي است، نه خيال است و نه بازي. امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگي، زيستن است، زيستن.
اما كسي آزمون زندگي را پاسخ نگفت.
و در اين ميان كودكي كه تازه پا به جهان گذاشته بود، با لبخندي پيامبر را پاسخ گفت. زيرا پيمانش را با خدا به ياد مي آورد.
آنگاه خدا گفت: به پاس لبخند كودك، جهان را ادامه مي دهيم.
پيش از آخرين اذان...
دلش مسجدي مي خواست. با گنبدي فيروزه اي و مناره اي نه خيلي بلند و پيرمردي كه هر صبح و ظهر و هر شب بر بالاي آن الله اكبر بگويد.
دلش يك حوض كوچيك لاجوردي مي خواست. و شبستاني كه گوشه گوشه اش مهر و تسبيح و چادر نماز است.
دلش هواي محله اي قديمي را كرده بود. با پيرزن هايي ساده و مهربان كه منتظر غروب اند و بي تاب حي علي الصلاة.
اما محله شان مسجد نداشت.
فرشته ها كه خيال نازك و آرزوي قشنگش را مي ديدند، به او گفتند: حالا كه مسجدي نيست، خودت مسجدي بساز.
او خنديد و گفت: چه محال زيبايي، اما من كه چيزي ندارم. نه زميني دارم و نه تواني و نه ساختن بلدم.
فرشته ها گفتند: اين مسجد از جنسي ديگر است. مصالحش را تو فراهم كن، ما مسجدت را مي سازيم. اما او تنها آهي كشيد.
و نمي دانست هر بار كه آهي مي كشد، هر بار كه دعايي مي كند، هر بار كه خدا را زمزمه مي كند، هر بار كه قطره اشكي از گوشه چشمش مي چكد، آجري بر آجري گذاشته مي شود. آجر همان مسجدي كه او آرزويش را داشت.
و چنين شد كه آرام آرام با كلمه، با ذكر، با عشق و با دعا، با راز و نياز، با تكه هاي دل و پاره هاي روح، مسجدي بنا شد. از نور و از شعور. مسجدي كه مناره اش دعايي بود و هر كاشي آبي اش، قطره اشكي. او مسجدي ساخت سيال و با شكوه و نا پيدا. چونان عشق. و هر جا كه مي رفت، مسجدش با او بود. پس خانه مسجدي شد و كوچه مسجدي شد و شهر مسجدي.
آدمها همه معمارند. معمار مسجد خويش، نقشه اين بنا را خدا كشيده است.
مسجدت را بنا كن، پيش از آنكه آخرين اذان را بگويند.
زمين به عشق او مي چرخد...
فرشته نبود. بال هم نداشت. رويين تن نبود و پيكر پولادي نداشت. مادرش الهه اي افسانه اي نبود و پدرش نيم خدايي اسطوره اي.
او انسان بود. و همين جا زندگي مي كرد. روي همين زمين و زير همين آسمان. شبها همين ستاره ها را مي ديد و صبح ها همين خورشيد را. انسان بود، راه مي رفت و نفس مي كشيد. مي خوابيد و بلند مي شد و غذا مي خورد. غمگين مي شد و شاد مي شد. مي جنگيد و پيروز مي شد. زخم هم برمي داشت. شكست هم مي خورد. مثل من، مثل تو، مثل همه.
فرشته نبود، بال هم نداشت. انسان بود. با همين وسوسه ها. با همين دردها و رنج ها. با همين تنهايي ها و غربت ها. با همين ترديدها و تلخي ها.انسان بود. ساده مردي امي. نه تاجي و نه تختي. نه سربازاني تا بن دندان مسلح و نه قصر و بارويي سر به فلك كشيده.
آزارش به هيچكس نرسيد و جوري نكرد و هيچ از آنها نخواست و جز راست نگفت. اما او را تاب نمي آوردند. رنجش مي دادند و آزارش مي رساندند. دروغگويش مي خواندند. شعبده باز و شاعرش مي گفتند.
و به خدعه و نيرنگ پشت به پشت هم مي دادند و كمر به نابودي اش مي بستند. اما مگر او چه كرده بود؟ جز آنكه گفته بود، خدا يكي است و از پس اين جهان، جهان ديگري است و آدميان در گروه كرده خويشند. مگر چه كرده بود؟ جز آنكه راه را، راه رستگاري را نشانشان داده بود.
اما تابش نمي آوردند. زيرا كه بت بودند، بت ساز، بت شيفته، بت نگار و بت كردار.
فرشته نبود، بال هم نداشت. و معجزه اش اين نبود كه ماه را شكافت. معجزه اش اين نبود كه به آسمان رفت. معجزه اش اين بود كه از آسمان به زمين بازگشت. او كه با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود مي توانست برنگردد، مي توانست، اما برگشت. باز هم روي همين خاك و باز هم ميان همين مردم.
و زمين هنوز به عشق گامهاي اوست كه مي چرخد.
و بهار هنوز به بوي اوست كه سبز مي شود. و خورشيد هنوز به نور اوست كه مي تابد.
به ياد آن انسان، انساني كه فرشته نبود و بال هم نداشت.
با چراغ گرد شهر.....
از ديو و دد ملول بود و با چراغ، گرد شهر مي گشت. در جست و جوي انسان بود.
گفتند: نگرد كه آنچه ما گشته ايم . آن چه مي جويي يافت نمي شود.
گفت: مي گردم، زيرا گشتن از يافتن، زيباتر است.
و گفت: قحطي است، نه قحطي آب و نان، كه قحطي انسان.
برآشفتند و به كينه برخاستند و هزار تير ملالت روانه اش كردند؛ كه ما را مگر نمي بيني كه منكر انساني. چشم باز كن تا انكارت از ميانه برخيزد.
خنده زنان گفت: پيشتر كه چشمان بسته بود، هياهو مي شنيدم، گمانم اين بود كه صداي انسان است. چشم كه باز كردم اما، همه چيز ديدم جز انسان.
خنجز كشيدند و كمر به قتلش بستند و گفتند: حال كه ما نه انسانيم، تو بگو اين انسان كيست كه ما نمي شناسيمش!!
گفت: آنكه دريا دريا مي نوشد و هنوز تشنه است. آنكه كوه را بر دوشش مي گذارند و خم به ابرو نمي آورد. آنكه نه او از غم كه غم از او مي گريزد. آنكه در رزمگاه دنيا جز با خود نمي جنگد و از هر طرف كه مي رود جز او را نمي بينند. آنكه با قلبي شرحه شرحه تا بهشت مي رقصد، آنكه خونش عشق است و قولش عشق.
آنكه سرمايه اش حيرت است و ثروتش بي نيازي. آنكه سرش را مي دهد، آزادگي اش را اما نه، آنكه در زمين نمي گنجد، در آسمان نيز. آنكه مرگش زندگي است. آنكه خدا را...
او هنوز مي گفت كه چراغش را شكستند و با هزار دشنه پهلويش را دريدند.
فردا اما باز كسي خواهد آمد، كسي كه از ديو و دد ملول است و انسانش آرزوست.
خانم عرفان نظرآهاري
استفاده از مطالب وبلاگ بلامانع است.
![]()

مطالب دیگر:![]()
۱۳۴۷، ۱۳۴۶، ۱۳۴۵، ۱۳۴۴، ۱۳۴۳، ۱۳۴۲، ۱۳۴۱، ۱۳۴۰، ۱۳۳۹، ۱۳۳۸، ۱۳۳۷، ۱۳۳۶، ۱۳۳۵، ۱۳۳۴، ۱۳۳۳، ۱۳۳۲، ۱۳۳۱، ۱۳۳۰، ۱۳۲۹، ۱۳۲۸، ۱۳۲۷، ۱۳۲۶، ۱۳۲۵، ۱۳۲۴، ۱۳۲۳، ۱۳۲۲، ۱۳۲۱، ۱۳۲۰، ۱۳۱۹، ۱۳۱۸، ۱۳۱۷، ۱۳۱۶، ۱۳۱۵، ۱۳۱۴، ۱۳۱۳؛ ۱۳۱۲، ۱۳۱۱، ۱۳۱۰ ، ۲۷۴