hos-24


طبلها می کوبند، سنجها بی قراری می کنند و اشکها بی تاب رهایی اند، گودخانه چشم دیگر تاب دریا، دریا غم نمی آورد و موج موج اشک بر صورتم روان می شود. پلکها را می بندم تا شاید شورش دلم را مرهمی گذارم.

اما صدای العطش... العطش... از فراسوی تاریخ بر جانم چنگ می زند. چه نزدیک است پژواک مویه های کودکان بی قرار نینوا!

چه بی نوایم که توان دست یاری آقا را ندارم. دستها را بالا می برم. به آسمان نگاه می کنم. ظهر خونینی است. خورشید به سختی می تابد. اشک خورشید چون تیغه های فلزی برنده بر رویمان که نه، بر روح مان می نشیند.

تا ساعتی دیگر، تاب نمی آورم. سراسیمه برمی خیزم. از کوچه ها می گذرم. هیچ کجای شهر غریبه نیستم. هرجا پا می گذارم در خیمه آقایم و بوی خاک کربلا بر مشام جانم می نشیند اما آرام ندارم. صدای امواج فرات زخمه بر تار دلم می زند، دلم زیر بار سنگینی محرم می شکند و بانوی مصیبت کش و فریاد رسم را صدا می زنم و به آسمان می نگرم.

زینب بی قرارتر از رعد آسمانی، کودکی را در آغوش می گیرد، زخمی را مرهم می گذارد، تیری از گلوی مجروحی بیرون می کشد و یال ذوالجناح را نوازش می کند.

چشم برمی گیرم. به لشکریان بی امامی می نگرم که پیمان همدلی با آقایشان بسته اند علم و کتل و پرچم بر دوش می کشند و کوچه، کوچه تاریخ را در پی مولایشان می پویند. به پرچمها می اندیشم و راز برافراشتگی شان در شبی به بلندای تاریخ!

تار و پود دلم را به رنگ سیاه می بافم و با سیاهپوشان هم نوا می شوم. حسینم یا حسینم، یا حسینم یا حسین...

کاش من و همه سیاهپوشان در آن روز بی غروب لشگریان سردار تنهایمان بودیم. کاش همه در صحرایی بی قرار، در گرمایی کشدار، در تشنگی ای بی پایان، به چشمه زلال و نورانی وصال دست می بردیم، صورت دلمان را می شستیم و زخم سوزان عاشورا را به نگاهی از یار مرهم می گذاشتیم.

آقا، نگاهم کن، محتاج نظری از توام. دلم تاب این همه سرگشتگی بی پایان را ندارد سر به دیوار خیمه می گذارم و اشک می ریزم. صدای سم اسبها و صدای غرنده فرات در گوشم می پیچد و از درون، لایه لایه می ریزم، سرم به دوران می افتد، افتان و خیزان به علمها و کتلها چنگ می زنم. آقا بگو زیر کدام کتل بمانم تا تو لحظه ای قلب بی تابم را آرامش دهی؟

گوشهایم را می گیرم. دلم از صدای شرشر آب آشوب می شود... پیرمرد سیاه پوش گلاب بر سر و روی لشگریان امام می پاشد. طبلها می کوبند... می کوبند... می کوبند و لحظه ای آرام نمی مانند.

مردها برسر می زنند، خاک بر سر می پاشند، فریاد وااسفا می زنند و گاه ازحال می روند.

رقیه بی تاب به دنبال عمه می دود. عمه جان... عمه جان... صدای سیلی در گوش زمان می پیچد و در پستوهای تاریخ انعکاس می یابد. دختر سه ساله سر می تاباند.

توان ماندن ندارم، کوچه ای بالاتر، خیابانی پایین تر...

همه جا امروز رنگ خون دارد و عشق!

رنگ سبز دارد و سوگ!

رنگ سیاه دارد و غم!

خورشید شلاق نگاه سوزانش را بر تن زمینیان می کوبد. پرچمها راز پایداری می گویند. اما هیچ دلی یارای تحمل ندارد. آخر ظهر عاشورا است. الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر طبلها، سنجها، آدمها، رنگها و زنجیرها انگار در فضا رها شده اند.

و دمی دیگر فریاد حسین... حسین... از کربلا، از کوچه ها و از دلها برمی خیزد و من مثل هرسال در عاشورا ذوب می شوم. بانویم زینب، علیهاالسلام، شاید بی تاب تر از همه از خیمه بیرون می دود. او بی تاب یاری از دست رفته است. شعله خیمه ها که به آتش کشیده می شوند چشمهایم را می سوزاند! زینب به کانون قیامت می دود. او بی تاب گلوی بریده ای است که زهرا، علیهاالسلام، بر آن بوسه زده!

چشمهایم را می بندم، چه قدر عاشورا ببینیم و تا به کی حسین تنها بماند؟ کاش آقا در ظهر خونین عاشورا، ظهور کند!
 
پرستو قادری

استاد سید محمد حسین شهریار در شهادت امام حسین(ع)

hos-24

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم
بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین

بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سربه قاچ زین نهاداین راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سرکند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت وآزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون
دل تماشا کن چه رنگین سینه ما دارد حسین

ساز عشقست وبه دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین

 

استفاده از مطالب وبلاگ بلامانع است.  

 

منبع:
موعود، فروردین و اردیبهشت 1380، شماره 25، صفحه 14.