الگوی برگزیده ۳


استفاده از مطالب وبلاگ بلامانع است.
الگوی برگزیده
در جهانی مرده و پژمرده، امید دمیدهای و ریسمانهای قطع شده زمین و آسمان را دوباره گره زدهای تا قلبهای مؤمن، بتوانند به مسافرت عرش بروند و حضور خداوند، هر روز میهمان دلهای شکسته باشد.در جهانی خسته و پابسته، امید دمیدهای تا برخیزد. عدالت و توحید را که گمشدههای شهر بود، دوباره به میدان حیات برگرداندهای.تو را برگزیدهاند تا الگو آدمهایی باشی در انسانی زیستن و قفلهای خودپرستی را ...
برخورد شایسته با جوانان
در سیره پیامبر، جوانان فصل روشنی دارند. تعامل و برخوردهای مهربانانه، هدایت گرانه و منطقی و زندگی ساز پیامبر با جوانان، آغازی برای دگرگونیهای ژرف در مردم آن روزگار به شمار رفته است. فطرت پاک آنان در روبه رو شدن با فطرت رخشان و بی آمیغ پیامبر، خیلی زود نور وجود آن حضرت را در خود بازتاب می داد و همین سبب جذب این گروه بس اثرگذار و دگرگون آفرین شد که نکته های شگفت آن در تاریخ بازتاب یافته است.جوانان زودتر و بهنگام تر از دیگران در سخنان، پیام و سیره و منش پیامبر، نیاز خود را دریافتند و این موج و گرایش شگفت آفرین جوانان به آیین جدید، سبب گردید که سران مترف قریش، خیلی زود در برابر این پدیده عکس العمل نشان بدهند و با تندی و خشماگینی با پیامبر و گرویدگان به وی برخورد کنند.سران قریش جوانان پاک فطرتی را که به پیامبر گرویده بودند، گمراه می انگاشتند و از آنان به عنوان گمراه یاد می کردند.عتبة بن ربیعة از سران قریش در دیدار با دوست خود، أسعد بن زراره، که از مدینه به مکه آمده بود، از رویداد مهم مکه، که در آن روزها همه را به خود مشغول کرده بود، چنین گزارش می دهد:(خرج فینا رجل یدّعی أنه رسول الله. سفّه احلامنا و سبّ آلهتنا، و افسد شباننا. و فرّق جماعتنا.)22 مردی در بین ما سربلند کرده، ادعا می کند فرستاده خداست. افکار ما را جاهلانه و سفیهانه می داند و خدایان ما را ناسزا می گوید و جوانان را به فساد کشانده و بین ما پراکندگی افکنده است.ابوجهل نیز، از گرویدن جوانان به نبی اکرم، به شدت اظهار نگرانی کرده و همان تعبیر یاد شده را: (افسد شباننا) به کار برده است.(یا معشر قریش انه لم یکن احد من العرب اعزّ منا. نحن اهل الله تفد الینا العرب فی السنة مرّتین و یکرموننا و نحن فی حرم الله لا یطمع فینا طامع. فلم نزل کذلک، حتی نشأ فینا محمد بن عبدالله فکنا نسمیه الامین لصلاحه و سکونه و صدق لهجته، حتی اذا بلغ ما بلغ و اکرمناه ، ادّعی انّه رسول الله، و انّ اخبار السماء تأتیه، فسفّه احلامنا و سبّ آلهتنا و افسد شباننا و فرّق جماعتنا و زعم انّه من مات من اسلافنا ففی النار فلم یرد علینا شیء اعظم من هذا.)23 ای قریشیان، هیچ یک از عرب، ارجمند تر از ما نیست. ما اهل الله هستیم. در سالی دوبار اعراب به نزد ما می آیند و ما را گرامی می دارند. و ما در حرم خداوند هستیم و هیچ آزمند و طمع ورزی چشم طمع به ما ندوخته است. پس چطور شد که این چنین پایین آمدیم تا این که محمد بن عبدالله سر بر آورد. همان که ما او را امین می نامیدیم، به خاطر نیک رفتاری و آرامش و راست گویی اش، تا هنگامی که رسید آن چه رسید و گرامی اش داشتیم، ادعا کرد که فرستاده خداست و این که اخبار آسمانی دریافت می کند، پس افکار ما را سفیهانه و ابلهانه خواند و خدایان ما را ناسزا گفت و جوانان ما را به گمراهی کشاند و بین ما اختلاف افکند و می پندارد هر کس از گذشتگان ما مرده است، در آتش است. بر ما پدیده ای بزرگ تر از این وارد نشده است.و نیز نمایندگان قریش که به حبشه رفته بودند، تا مسلمانان مهاجر را به مکه برگردانند، در نزد پادشاه حبشه از گرویدن جوانان به دین جدید سخن گفتند:(فقال عمرو بن العاص، ایها الملک خالفونا فی دیننا و سبّوا آلهتنا، أفسدوا شبّاننا، و فرّقوا جماعتنا، فردّهم الینا لتجمع أمرنا.)24 عمرو عاص گفت: ای پادشاه، اینان از در ناسازگاری با آیین ما در آمده اند. خدایان ما را ناسزا می گویند، جوانان ما را به گمراهی کشانده اند و بین ما اختلاف و جدایی افکنده اند.همه جا، سخن از گرایش شدید و پرشور جوانان به آیین جدید بود. پدران و مادران از این که جوانان شان جذب پیامبر می شدند، سخت خشمگین و نگران بودند و آنان را در تنگنا قرار می دادند، تا دست از پیامبر بردارند و از وی روی برگردانند.25 این تلاشها بی ثمر بود. جاذبه دین جدید و آورنده آن و کسانی که به پیامبر گرویده بودند، چنان بود که هیچ کس را یارای آن نبود که بتواند مسیر گرویدگان را عوض کند.شیوه پیامبر در برخورد با جوانان، بر مهرورزی و کرامت انسانی استوار بود. سخن او با خواست فطری، هر انسان پاک فطرت، بویژه جوانان که از این ویژگی بهره بیش تری داشتند، هماهنگ بود. از این روی شکنجه ها و آزارها نتوانست آنان را از عقیده شان بازدارد که ندای فطرت بود. پیامبر فطرتها را بیدار کرده بود. از این رو علاوه بر این که خود تلاش می ورزید پیام وحی را به جوانان برساند، دیگران را نیز سفارش می فرمود که از جوانان غافل نباشند.(اوصیکم بالشباّن خیراً فانهم ارق افئدةً انّ اللّه بعثنی بشیراً و نذیراً فحالفنی الشّبان و خالفنی الشیوخ ثم قرأ فطال علیهم الامد فقست قلوبهم.)26شما را به نیک رفتاری با جوانان سفارش می کنم; زیرا که آنان دلی نازک تر دارند. خداوند مرا بشارت دهنده و هشدار دهنده برانگیخت. جوانان با من همپیمان شدند و پیران سر ناسازگاری گذاشتند.سپس آیه ای از قرآن قراءت فرمود و فرمود:(کسانی که عمرشان به درازا کشیده، دچار سخت دلی شده اند).در یثرب نیز، نخستین گروندگان به رسول خدا جوانان بودند. در برهه ای بسیار سخت و شکننده، جوانان یثرب به پیامبر پیوستند و با وی عهد بستند که پشتیبان اش باشند.پیامبر با اهمیت ویژه به جوانان، یثرب را دگرگون کرد و با واگذاری مسؤولیت به جوانان، زمینه برای پایه گذاری مدینة النبی فراهم ساخت.در زمینه فقهی، علمی و فرهنگی از علی بن ابی طالب، معاذ بن جبل، مصعب بن عمیر و… بهره می گرفت و در ساحَتهای نظامی از اسامة بن زید،عبدالله بن رواحه، جعفربن ابی طالب و… در عرصه های سیاسی از عتاب بن اسید و … گاه جوانان را، به عنوان سفیر به دیگر سرزمینها و نزد پادشاهان و فرمانروایان می فرستاد. گاه، کسانی به حضرت خرده می گرفتند که چرا با وجود افراد کهنسال و سرد و گرم چشیده و با تجربت و کارآزموده، از جوانان در کارهای مهم بهره می بری؟حضرت در جواب فرمود:(لیس الاکبر هو الافضل، بل الافضل هو الاکبر.)27هر بزرگی، با فضیلت نیست، بلکه هر با فضیلتی بزرگ است.
سیره حکومتی پیامبر
پیامبر در دوران قدرت و حاکمیت، سخت جاذبه آفرین بود. بسیاری در این دوران جذب شدند ، چون که می دیدند با این که در اوج قدرت است، اما رفتاری بسیار نیک، مهربان، مردمی و فروتنانه دارد و بسان پایین تر فرد جامعه زندگی می کند!مردم، نه شنیده و نه دیده بودند که چنین رفتاری داشته باشد. آنان از حکومت گران هر چه دیده و یا شنیده بودند، خود محوری، غرور، نادیده انگاری مردم، زورگویی، ستم، فاصله گیری از مردم، عیش و نوش، مال اندوزی و … بود و از حاکم انتظاری جز این گونه رفتارها را نداشتند; اما به یکباره دیدند حاکمی با همه نفوذ، جایگاه و محبوبیتی که در دلها دارد و یاران سخت فدایی و از جان گذشته و پشتیبانان استوار; اما این همه فروتنانه با مردم نشست و برخاست می کند و از هیمنه سازیها و قدرت نماییها، خود به رخ کشیدنها در وی خبری نیست، جذب او می شدند و حکومتی را که او بنیان گذارده بود، از خود می دانستند، زیرا که می دیدند این حکومت بسان دیگر حکومتها نیست که شماری اندک به همه چیز برسند و بار خود را ببندند و اکثر مردم در فقر و فاقه نگهداشته شوند. بلکه حکومتی است که بر دوش مستضعفان و پابرهنگان در حرکت است و برای رشد فکری و مادی مردمان عقب نگهداشته شده سازمان یافته است.پیامبر، در مقام حاکم اسلامی ساده زندگی می کرد، بی آلایش، تا جایی که شگفتی همگان را بویژه کسانی که برای نخستین بار ایشان را می دیدند برمی انگیخت:(صفوان، عن ابن مسکان، عن الحسن الصیقل قال: سمعت اباعبدالله یقول: مرّت امرأة بدویّة برسول الله(ص) و هو یأکل و هو جالس علی الحضیض، فقالت: یا محمد و الله انک لتأکل اکل العبد و تجلس جلوسه.فقال لها رسول الله: و یحک ایّ عبد اعبد منی.)28امام صادق(ع) فرمود: زنی بادیه نشین از کنار پیامبر می گذشت و ایشان روی زمین نشسته بود و غذا می خورد.زن گفت: یا محمد! به خدا تو بسان بندگان غذا می خوری و بسان آنان روی زمین می نشینی.پیامبر فرمود: وای بر تو، کدام بنده، بنده تر از من است.پاره ای از برخوردهای حضرت در دوران حاکمیت، که سبب جذب مردمان به وی و آیین اسلام شده، به شرح زیر است:
1. پرهیز از رفتارهای فخرفروشانه و متکبرانه:
رفتار پیامبر، در دوران قدرت، هیچ همانندی با رفتار امیران، فرمانروایان و پادشاهان آن روزگار نداشت. در این باب، نمونه های بسیاری را روایت گران تاریخ، روایت کرده اند.واقدی می نویسد:(قال فحدثنی الثَّوری، عن ایمن بن نائل، قال: سمعت قدامه بن عبدالله الکلابّی یقول:رأیت رسول الله(ص) یرمی جمرة العقبة یوم النحر علی ناقة صهباء، لا ضرب و لا طرد و لا الیک الیک.)29قدامه گوید: رسول خدا را دیدم که در روز عید قربان، رمی جمره می کرد، در حالی که بر شتر صهبا سوار بود. نه زدنی در کار بود و نه دور باش و دور بادی.رسول خدا، همواره مردم را پرهیز می داد از این که با او رفتاری بسان رفتار رعایا با پادشاهان داشته باشند. و رفتار و برخوردهای خود را با مردم به گونه ای سامان می داد که مردم در صحبت با او راحت باشند و احساس نکنند در برابر پادشاه، یا فرمانروایی قرار دارند:ابن جوزی بغدادی، در کتاب الوفا بأحوال المصطفی، می نویسد:(اتی النبی(ص) رجل یکلّمه فارعد.فقال: هوّن علیک فانی لست ملکاً. انما انا ابن امرأة من قریش تأکل القدید.)30مردی به حضور رسول خدا رسید و از هیبت وی، به لرزه افتاد. پیامبر به او گفت: آرام باش، من پادشاه نیستم، من پسر زنی از قریش هستم که گوشت خشکیده می خورد.نمونه دیگر، موضعی است که پیامبر در برابر رفتار مسلمانان گرفت:(روی الصدوق، عن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، عن احمد بن محمد الشعرانی، عن عبدالباقی، عن عمر بن سنان، عن حاجب بن سلیمان، عن وکیع بن الجرّاح، عن الاعمش، عن ابی ظبیان، عن ابی ذر، رحمة الله علیه، قال: رأیت سلمان و بلالا، یقبلان الی النبی(ص) اذا انکبّ سلمان عن قدم رسول الله(ص) یقبّلها، فزجره النبی عن ذلک، ثم قال له: یا سلمان لا تصنع بی ما تصنع الاعاجم بملوکها، انا عبدمن عبیدالله، آکل مما یأکل العبد و اقعد کما یقعد العبد.)31 ابوذر می گوید: سلمان و بلال را دیدم، به سوی پیامبر پیش رفتند که ناگاه، سلمان خود را روی پاهای پیامبر انداخت و آنها را بوسید. پیامبر او را از این کار بازداشت و به او فرمود: ای سلمان، با من رفتاری نداشته باش که ایرانیان و غیر نژاد عرب، با پادشاهان خود انجام می دهند. من، بنده ای از بندگان خدا هستم. می خورم از آن چه که می خورد عبد و می نشینم، همان گونه که می نشیند عبد.
2. عدالت خواهی:
از عوامل مهم جذب افراد به پیامبر بود. به این مهم بسیاری از سیره نگاران توجه داشته و آن را از زبان شاهدان بازگو کرده اند.قانون را در برابر همه رعایت می کرد. در پیاده کردن قانون و حدود الهی، همگان برای وی، یکسان بودند و ناگزیر باید به آن تن می دادند. در نزد وی، شریف و وضیع، ثروت مند و نادار، نزدیک و دور، سیاه و سفید، خویشاوند و غیر خویشاوند، عرب و عجم یکسان بودند.(الناس کاسنان المشط).32 مردمان، بسان دندانه های شانه برابرند.از این روی و روی همین اصل و اساس، دربرخورد با ام سلمه، که به شفاعت کنیزش در نزد پیامبر برخاسته بود، موضعی عادلانه و برابر با دیگران گرفت و قانون را درباره او اجرا کرد:(عن ابی جعفر(ع) قال کان لامّ سلمه، زوج النبی(ص)، امة، فسرقت من قوم. فاتی بها النبی(ص) فکلّمته امّ سلمه فیها فقال النبی(ص) یا امّ سلمه هذا حدّ من حدود الله لا یضیع. فقطعها رسول الله(ص).)33 امام محمد باقر(ع) فرمود: کنیز امّ سلمه، همسر رسول خدا، دزدی کرده بود. رسول خدا او را به نزد خود حاضر کرد، امّ سلمه به شفاعت برخاست. پیامبر فرمود: ای امّ سلمه! این حدّی است از حدود خداوند که ضایع نمی گردد. پس رسول خدا دست کنیز را قطع کرد.پیامبر، تلاش می ورزید، جامعه را به گونه ای بسازد و مردمان را به گونه ای تربیت کند و به روح آنان آگاهی بدمد و توانی به آنان بدهد که حق ضعیف هیچ گاه در جامعه ای که او پی ریخته ، پایمال نشود. زیرا آن بزرگوار، رشد و تعالی جامعه را بسته به ستاندن حق ضعیف از قوی می دانست:(و روی عن النبی، صلی الله علیه و آله، انه قال: ان الله لا یقدّس امّة لیس فیهم من یأخذ للضعیف حقّه من القوی.)34رسول خدا فرمود: خداوند امتی را پاک از گناه نمی کند که در بین شان کسی نباشد که حق ناتوان را از توانا بستاند.حضرت امیر(ع) در عهدنامه مالک اشتر می فرماید:(فانّی قد سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله، یقول فی غیر موطن: (لن تُقدَّس امّة لا یؤخذ للضعیف فیها حقّه من القوی غیر متتعتع.)35من از رسول خدا(ص) بارها شنیدم که می فرمود: هرگز امتی را پاک از گناه نخوانند که در آن امت، بی آنکه بترسند و در گفتار در مانند، حق ناتوان را از توانا نستانند.نگهداشت عدالت و پاس آن در دوران حاکمیت رسول خدا، تنها در حق مسلمانان نبود که غیر مسلمانان هم از عدالت محمدی بهره مند بودند و پیامبر به هیچ روی نمی گذاشت کسی در حق آنان ستم روا بدارد:امام سجاد می فرماید:(فأنه بلغنا انه قال: من ظلم معاهداً کنت خصمه.) 36به ما رسیده است که رسول خدا فرمود: هر کس بر پیمان بسته ای، ستم روا بدارد، من طرف و دشمن او باشم.
3. شفاف سازی:
رفتار حاکمان هرچه روشن تر و شفاف تر باشد، اعتماد و اطمینان مردم بیش تر خواهد بود. بسیاری از نارضایتیها، دشمنیها و دوری گزینیهای مردم از حکومت گران، ریشه در این اصل دارد. اصلی که بسیاری آن را نادیده می انگارند، یا از روی به حساب نیاوردن مردم، یا به سبب منافعی که در ابهام آلودگی رفتارها و کارکردهای خود دارند!روش پیامبر، از آغاز تا انجام، این بود که مردم از ریز مسائل آگاه باشند و چرایی هر رفتاری برای آنان روشن باشد.در جنگ و صلح، در آهنگ جنگ و چگونگی جنگیدن، آهنگ صلح و درباره بندهای صلح نامه، درباره چگونگی تقسیم غنائم و… اصحاب، همگی، در جریان بودند و پیامبر نمی گذاشت هیچ ابهامی در ذهنها وجود داشته باشد.در جریان صلح حدیبیه، عمر به رسول خدا گفت:(ای رسول خدا! مگر پیامبر خدا نیستی؟گفت: چرا!گفت: مگر ما مسلمان نیستیم؟گفت: چرا.گفت: مگر اینان مشرک نیستند.گفت: چرا. گفت: پس چرا در راه دین خود، تن به خواری دهیم؟رسول خدا گفت: من بنده خدا و پیامبر اویم و هرگز امر وی را مخالفت نخواهم کرد و او هم هرگز مرا وانخواهد گذاشت.)37یا در جریان حنین، گروه انصار و دیگران به رسول خدا درباره چگونگی تقسیم غنائم، خرده گرفتند و از آن حضرت گلایه کردند. حضرت وقتی چنین دید آنان را گرد آورده به روشنگری پرداخت:
1. دلجویی:
مردی از اصحاب گفت: ای رسول خدا! عیینة بن حصن و أقرع بن حابس را صد صد می دهی و جعیل بن سراقه ضمری را بی نصیب می گذاری؟رسول خدا فرمود: به خدا قسم، جعیل بن سراقه بهتر است از آن که روی زمین از امثال عیینه و أقرع پر باشد.اما من از آن دو دلجویی کردم، تا اسلام آوردند. و جعیل را به اسلام اش حواله دادم.
2. تقسیم غنائم:
مردی از بنی تمیم که او را ذوالخُوَ یصره می گفتند، در حالی که رسول خدا مشغول تقسیم غنائم بود، بر سر وی ایستاد و گفت: ای محمد! دیدم که امروز چه کردی.رسول خدا گفت: آری، چگونه دیدی؟گفت: ندیدم که عدالت کنی!رسول خدا در خشم شد و گفت: وای بر تو، اگر عدالت نزدمن نباشد، نزد که خواهد بود؟
3. بخشش:
چون رسول خدا به مردی از قریش و دیگر قبائل عرب، بخشش هایی فرمود و از این بابت به انصار چیزی نداد، حسان بن ثابت، به خشم آمد و قصیده ای در گله مندی از این کار رسول خدا گفت…
4. سعد بن عباده انصاری:
علاوه بر آن چه حسّان گفت، در میان انصار سخنان گله آمیز و نامناسبی گفته می شد و از کردار رسول خدا گله مند شده بودند و سعد بن عباده انصاری گله مندی و رنجیدگی آنان را به عرض رسول خدا رسانید و دستور یافت که انصار را در جایی فراهم سازد. و آن گاه رسول خدا به میان آنان آمد و برای آنان سخن گفت و چنان آنان را تحت تأثیر قرار داد که همگی گریستند و گفتند: ما به همین که رسول خدا همراه ما به مدینه بازگردد، خشنود و سرفرازیم.)38
۵. مشارکت دادن مردم در حکومت:
پیامبر در امور حکومتی از تجربه و دیدگاه یاران خود بهره می گرفت و در بسیاری از امور حکومتی از آنان نظرخواهی می کرد. بویژه در جنگ و رویارویی با دشمن نظر یاران را جویا می شد.(روز دوشنبه هشتم ماه رمضان بود که رسول خدا از مدینه [برای تصرف کاروان قریش که از شام به مکه برمی گشت] بیرون رفت. لوا را به مصعب بن عمیر، رایت عقاب را به علی بن ابی طالب و رایت دیگر را به سعد بن معاذ داد… رسول خدا در منزل ذَفِران، فرود آمد و چون از حرکت قریش برای دفاع از کاروان خویش خبر یافته بود، اصحاب خود را نیز باخبر ساخت و با آنان مشورت کرد. برخی از صحابه، نظراتی ابراز داشتند تا این که مقداد بن عمرو، به پا خاست و گفت: ای رسول خدا! راهی را که خدا فرموده است، در پیش گیر که ما همراه توایم به خدا قسم آن چه را که بنی اسرائیل به موسی گفتند که: تو و پروردگارت بروید و نبرد کنید ما همین جا نشسته ایم، ما نخواهیم گفت، بلکه می گوییم تو و پروردگارت رهسپار باشید و نبرد کنید که ما هم همراه شما نبرد می کنیم.به خدایی که تو را به حق فرستاده است، اگر ما را تا نواحی یمن ببری، تا همان جا راه تو را از دشمن هموار خواهیم ساخت.رسول خدا، درباره وی دعای خیر گفت و باز از مردم نظر خواست. و قصد او انصار بود، چه هم جمعیت شان بیش تر بود و هم درعقبه با وی بیعت کرده بودند، تا وی را مانند فرزندان و زنان خود، یاری و نگهداری کنند.سعد بن معاذ گفت: ای رسول خدا! گویا به ما نظر داری؟حضرت گفت: آری.سعد گفت: ما به تو ایمان آورده ایم و تو را تصدیق کرده ایم و به حقانیت آن چه آورده ای شهادت داده ایم و با تو پیمان بسته ایم که هر چه فرمایی بشنویم و اطاعت کنیم. به هر جا خواهی رهسپار شو که ما هم با تو همراهیم. اگر ما را امر کنی که به این دریا بریزیم و خود پیشرو ما باشی، همه همراه تو به دریا خواهیم ریخت و یک مرد از ما عقب نشینی نخواهد کرد و هیچ باکی نداریم که فردا با دشمن رو به رو شویم. چه ما در جنگ شکیبا و در فداکاری راستگوییم. باشد که خدا چشم تو را به دیدن جانبازی ما روشن کند. پس هم اکنون به نام خدا ما را رهسپار ساز.رسول خدا از گفتار سعد شادمان گشت و گفت: بروید و خوشدل باشید که خدا یکی از دو دسته را به من وعده داده است.به خدا قسم، هم اکنون گویی به کشتارگاه مردان قریش می نگرم.)39
۶. دفاع از حقوق مردم:
دفاع از حقوق مردم، در سرلوحه کار پیامبر بود. در نظامی که برپا داشته بود، حقوق مردم به بهترین وجه پاس داشته می شد. و همگان از این حیث، احساس امنیت می کردند. در این باره، نمونه هایی می توان ارائه داد که به دو نمونه بسنده می کنیم:
الف. درختت را هر جا که دلت می خواهد بکار:
(سمرة بن جندب، یک اصله درخت خرما در باغ یکی از انصار داشت. خانه مسکونی مرد انصاری که زن و بچه اش در آن جا به سر می بردند، همان دَمِ دَرِ باغ بود. سمره، گاهی می آمد و از نخله خود خبری می گرفت، یا از آن خرما می چید. و البته طبق قانون اسلام حق داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگی کند.سمره هر وقت که می خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بی اعتنا و سرزده داخل خانه می شد و ضمناً چشم چرانی می کرد.صاحب خانه از او خواهش کرد که هر وقت می خواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نکرد.ناچار صاحب خانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت: این مرد، سرزده داخل خانه من می شود. شما به او بگویید: بدون اطلاع و سرزده وارد نشود تا خانواده من قبلاً مطلع باشند و خود را از چشم چرانی او حفظ کنند. رسول اکرم، سمره را خواست و به او فرمود: فلانی از تو شکایت دارد، می گوید: تو بدون اطلاع وارد خانه او می شوی و قهراً خانواده او را در حالی می بینی که او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو.سمره تمکین نکرد.پیامبر فرمود: پس درخت را بفروش.سمره حاضر نشد.رسول اکرم قیمت را بالا برد.باز هم حاضر نشد.بالاتر برد.باز هم حاضر نشد.فرمود: اگر این کار را بکنی در بهشت برای تو درختی خواهد بود.باز هم تسلیم نشد.پاها را در یک کفش کرده بود که نه از درخت خود صرف نظر می کنم، نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم.در این وقت رسول اکرم فرمود: تو مرد زیان رسان و سخت گیری و در دین اسلام، زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد.بعد رو کرد به مرد انصاری و فرمود: برو درخت خرما را از زمین در آور و بینداز جلوی سمره.رفتند و این کار را کردند.آن گاه رسول اکرم به سمره فرمود: حالا برو درختت را هر جا که دلت می خواهد بکار.)40
ب. دفاع و پاسداری از حقوق افراد:
پیامبر نه تنها از حقی که افراد نسبت به یکدیگر داشتند، دفاع می کرد و آنان را به پاسداری از حق افراد فرا می خواند، همگان را از کوچک ترین سهل انگاری و بی اهمیتی نسبت به حق دیگران پرهیز می داد. اگر کسی نسبت به خود آن حضرت حقی داشت، با کمال دقت به نگهداشت آن همت می گمارد و به ادای آن می پرداخت:(عن ابن عباس، قال،جاء رجل یطلب نبی الله بدین او بحقّ فتکلّم ببعض الکلام. فهمّ صحابةُ رسول الله به فقال رسول الله مه انّ صحاب الدّین له سلطان علی صاحبه، حتی یقضیه.)41
ابن عباس گفت: مردی نزد رسول خدا آمد، درخواست مالی را کرد که حضرت به وی بدهکار بود، یا حقی را. به گونه ناشایست با حضرت سخن گفت. اصحاب برآشفتند و آهنگ آن کردند که وی را ادب کنند.حضرت فرمود: ساکت باشید طلبکار بر بدهکار سلطنت دارد، تا این که بدهکار بدهی خود را به وی بپردازد.در روایت دیگر:(عن ابی سعید الخُدریّ جاء اعرابی الی النبی(ص) یتقاضاه دیناً کان علیه. فاشتدّ علیه حتی قال له: اُحرِّج علیک الاقفیتنی.فانتهره اصحابه و قالوا: و یحک تدری من تکلّم؟قال: انی أطلب حقی فقال النبی هلاّ مع صاحب الحق کنتم؟ثم ارسل الی خولة بنت قیس. فقال لها: ان کان عندک تمر فأقرضینا حتی یأتینا تمرنا فنقضیک.فقالت: نعم. بابی انت یا رسول الله.قال: فأقرضته فقضی الاعرابیّ و اطعمه.فقال: أوفیت. أوفی الله لک.فقال: اولئک خیار النّاس. إنه لا قدِّسَت امّة لا یأخذ الضعیف فیها حقّه غیر متَعتَع.)42ابی سعید خدری گفت: مرد بیابان نشینی نزد رسول خدا آمد، از آن حضرت خواست که بدهی خود را بپردازد. برخورد تندی با حضرت کرد. حتی گفت: عرصه را بر تو تنگ می گیرم و تو را از هر کاری باز می دارم، تا زمانی که بدهی خود را به من بپردازی.اصحاب رسول خدا به سر مرد اعرابی داد کشیدند و او را سرزنش کردند و گفتند: وای بر تو می دانی با چه کسی سخن می گویی؟مرد اعرابی گفت: من حق ام را طلب می کنم.رسول خدا فرمود: چرا شما با صاحب حق نبودید؟سپس حضرت فرستاد به دنبال خوله دختر قیس و به وی گفت: اگر در نزد تو خرما هست به ما قرض بده تا خرمای خودمان برسد، پس آن وقت، آن چه را از تو گرفته ایم پرداخت کنیم.خویله گفت: بله. پدرم فدای تو بادا، ای رسول خدا.گفت: خویله به پیامبر خرما قرض داد. پیامبر بدهی خود را به اعرابی پرداخت و به او غذا داد.اعرابی گفت: دین خود را به کمال ادا کردی. خدا حق تو را به کمال بدهد.رسول خدا فرمود: اینها برگزیده مردم اند. خداوند تبارک و تعالی پاک و منزه از گناه نمی گذارد امتی را که در آن حق ناتوان بدون ترس و لکنت و گرفتگی زبان گرفته نمی شود.
اخلاق و رفتار اجتماعی پیامبر:
همه کسانی که به تاریخ اسلام، سیره پیامبر، راهیابی اسلام به جای جای جهان آگاهی دارند و درباره چگونگی انقلاب (روح)ها و (روان)ها با نفحه اسلام و پیام نبوی به مطالعه و بررسی پرداخته اند، روی این نکته انگشت گذاشته اند که اخلاق پیامبر، سبب گسترش شگفت انگیز و روزافزون دعوت پیامبر شده است.مهم تر از این، قرآن است که به روشنی اخلاق و رفتار پیامبر را عامل جذب مردمان و گرد آمدن پیرامون وی می شمارد:(فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضّوا من حولک…)43
پس، به مهری از خداست که بر آنان نرم شدی. اگر درشت و دل سخت بودی از گردت می پراکندند.پیامبر دارای خلق عظیم بود. این ویژگی را خداوند در قرآن برای رسول خود بیان می فرماید:(و انک لعلی خلق عظیم)44 و این که تو ملکات اخلاقی بس بزرگی داری. علامه طباطبایی در ذیل این آیه شریفه می نویسد:(کلمه خُلُق، به معنای ملکه نفسانی است که افعال بدنی، مطابق اقتضای آن ملکه به آسانی از آدمی سر می زند، حال، چه این که آن ملکه از فضائل باشد، مانند عفت، شجاعت و امثال آن، و چه از رذایل مانند حرص و جبن و امثال آن، ولی اگر مطلق ذکر شود، فضیلت و خلق نیکو از آن فهمیده می شود… این آیه شریفه، هر چند فی نفسها، و به خودی خود، حسن خلق رسول خدا(ص) را می ستاید و آن را بزرگ می شمارد، لیکن با در نظر گرفتن خصوص سیاق، به خصوص اخلاق پسندیده اجتماعی اش نظر دارد. اخلاقی که مربوط به معاشرت است، از قبیل استواری به حق، صبر در مقابل آزار مردم و خطا کاریهای اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت ، مدارا، تواضع و امثال اینها.)45 پیامبر همه ارزشهای والا را داشت. نماد انسان کامل بود. هر ویژگی زیبا و جاذبه آفرین را در حد کمال داشت. پیامبر در هر فضیلتی قله بود و قبله فضیلت خواهان:(کان رسول الله احسن الناس خلقاً).در برابر جاذبه های والای اخلاقی پیامبر، نه تنها دوستان که دشمنان هم، لب به ستایش گشوده اند قریشیان از همین ویژگیهای والای اخلاقی پیامبر نگران بودند; زیرا برخوردهای برخاسته از این ویژگیها را بسیار اثرگذار در مردم می دانستند.سران قریش، با همه تلاشی که کردند این بعد از شخصیت پیامبر را کم رنگ جلوه بدهند و یا از اثرگذاری آن بکاهند، ره به جایی نبردند و نتیجه عکس گرفتند. حتی کسانی را که مأمور کردند به آن حضرت آزار برسانند در شعاع جاذبه پیامبر، روح شان دستخوش دگرگونی شد و راه حق را پیش گرفتند. هر چه در این راه هزینه هم کردند، از دست شان رفت و دچار خسران شدند. هر سنگ و تیری که به سوی حضرت پرتاب کردند، برگشت و پیشانی و قلب خودشان را شکافت و هر دامی گستراندند خود در آن گرفتار آمدند:(…فکانت قریش جعلت مائة من الابل فیمن یأخذ نبی الله، فیردّه علیهم حین توجّه الی المدینه. فرکب بریدة فی سبعین راکباً من اهل بیته من بنی سهم، فتلقی النبی الله(ص).فقال النبی: من انت؟قال: انا بریدة.فالتفت الی ابی بکر: فقال: برد أمرنا و صلح.ثم قال: و ممن انت؟قال: من اسلم.قال: سلمنا.قال: ممن؟قال: من بنی سهم.قال: خرج سهمک.فقال بریدة للنبی(ص): من انت؟فقال: انا محمدبن عبدالله رسول الله.فقال بریدة: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً عبده و رسوله.فاسلم بریده و اسلم من کان معه جمیعاً.فلما اصبح قال بریدة للنبی لا تدخل المدینه الا و معک لواء. فحلّ عمامته ثم شدّها فی رمح ثم مشی بین یدیه.فقال یا نبی الله! تنزل علی. فقال: ان ناقتی هذه مأمورة.قال بریدة: الحمد لله أسلمت بنوسهم طائعین غیر مکرهین.)[پس از آن پیامبر شبانه مکه را به قصد مدینه ترک کرد] سران قریش برای دستگیری آن حضرت و تحویل وی به آنان، صد شتر جایزه بریدند.بریدة أسلمی، با هفتاد سوارکار از اهل بیتش از قبیله بنی سهم، به جست و جوی پیامبر برخاست.تا این که در یکی از منزلهای بین راه با پیامبر برخورد کرد.پیامبر از وی پرسید: کیستی؟گفت: من بریدة.پیامبر، به ابوبکر رو کرد و فرمود: کار ما آسان گشت و بهبود یافت.پس فرمود: از کدام قبیله ای؟گفت: از اسلم.فرمود: از خطر نجات یافتیم.فرمود: از کدام شاخه ای؟گفت: از بنی سهم.فرمود: تیرت از کمان خارج گردید.بریده گفت: تو که هستی؟فرمود: من محمد بن عبدالله، رسول خدا هستم.بریده گفت: شهادت می دهم به یگانگی خدا و شهادت می دهم که محمد بنده و رسول اوست.بریده اسلام آورد و هر آن کس که با او بود نیز ایمان آورد، همگی. پس چون شب را به صبح رسانید، بریده گفت: ای رسول خدا! به مدینه داخل نشوید، مگر این که پرچمی در حالی که شما به سوی مدینه در حرکت هستید به اهتزاز در بیاید. پس دستارش را گشود، آن را بر سر نیزه محکم گره زد و پیشاپیش رسول خدا به حرکت درآمد.پس گفت: ای رسول خدا، بر من فرود می آیی؟پیامبر فرمود: شتر من مأموریت دارد.بریده گفت: سپاس خدای را که بنی سهم، با شوق و رغبت اسلام آوردند نه به اجبار و اکراه.)
اخلاق نیک و پرجاذبه پیامبر در بین اسیران هم دگرگونی آفرید و شماری از آنان را به اسلام کشاند که از آن جمله است: ولید بن ولید بن مغیره. واقدی در مغازی می نویسد:(و الولید بن الولید بن مغیره، اسره عبدالله بن جحش. فقدم فی فدائه اخوه خالد بن ولید و هشام بن الولید. فتمنّع عبدالله بن جحش، حتی افتکّاه باربعة آلاف، فجعل هشام لا یرید أن یبلغ ذلک. یرید ثلاث آلاف. فقال خالد لهشام: إنه لیس بابن امّک: و الله لو ابی فیه الاکذا و کذا، لفعلت. ثم خرج به حتی بلغا به ذاالحلیفة فأفلت فأتی النبی، صلی الله علیه و سلم فأسلم.فقیل له: ألا أسلمت قبل أن تفتدی؟قال کرهت ان أسلم حتی أفتدی بمثل ما افتدی به قومی).46 و ولید بن ولید بن مغیره را در جنگ بدر، عبدالله جحش، اسیر کرد. برادران وی، خالد و هشام برای پرداخت فدیه او آمدند. عبدالله جحش از آزاد کردن او به کم تر از چهار هزار درهم خود داری کرد. این در حالی بود که هشام، بنا نداشت که بیش از سه هزار درهم، در ازای آزادی ولید بپردازد.در این هنگام خالد به هشام گفت: او پسر مادر تو نیست. سوگند به خدا در برابر آزادی ولید هر مبلغی که بگوید می پردازم.پس از پرداخت فدیه و آزادی ولید، از مدینه بیرون رفتند تا به ذوالحلیفه رسیدند. در این جا، ولید گریخت و به نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد.به او گفتند: مگر نمی شد پیش از آن که برای آزادی ات فدیه داده شود، مسلمان شوی؟گفت: دوست نداشتم پیش از آن که به مقدار فدیه به قومم برای من پرداخت شود، اسلام بیاورم.و در طبقات ابن سعد جمله ای افزون بر این دارد:(… و لا تقول قریش انما اتبع محمداً فراراً من الفدی).47 و این که قریش نگوید ولید از آن روی گردن به پیروی از محمد نهاد که از فدیه فرار کند. و نیز پسر سرسخت ترین دشمن پیامبر، عکرمة بن ابوجهل، جذب پیامبر شده و اسلام آورد:(عکرمة بن ابی جهل، عدّه علماء العامة من الصحابة و قالوا انه کان شدیدالعداوة لرسول الله و هو احد الاربعة الذین اباح النبی دماء هم و امرالناس بقتلهم أینما وجدوهم و ان کانوا متعلقین بأستار الکعبة ففرّو و رکب البحر فاصابته عاصفة. فعاهد ربه أن یأتی رسول الله و یبایعه ان انجاه الله تعالی، فنجی و أتی و أسلم. فقام فاعتنقه.و قال مرحباً بالراکب المهاجر و کان المسلمون یقولون: هذا ابن عدوّالله ابی جهل. فشکی ذلک الی النبی فمنعهم من ذلک ثم استعمله(ص) علی صدقات هوازن عام حجّ. ثم شهد المشاهد بعد النبی(ص) و قتل باجنادین أو یوم الیرموک.)48 شماری از علمای اهل سنت، عکرمة بن ابی جهل را از صحابه رسول خدا شمرده اند. و گفته اند: او، دشمنی بسیار شدیدی با رسول خدا داشته و یکی از چهار نفری است که پیامبر ریختن خون شان را مباح شمرد و امر کرد به اصحاب خود که هر جا به اینان دسترسی پیدا کردید، بکشیدشان، گرچه به پرده خانه خدا آویخته باشند. عکرمه فرار کرد و سوار بر کشتی شد و به سوی یمن به حرکت درآمد که دریا آشفته و طوفانی شد. در این هنگام با خدای خود عهد کرد که اگر نجات بیابد، به نزد رسول خدا بیاید و با آن حضرت بیعت کند. نجات یافت و به حضور رسول خدا رسید و اسلام آورد. پس پیامبر برخاست و وی را در آغوش گرفت و فرمود: خوش آمدی سوار مهاجر…مسلمانان به او گفتند: این پسر دشمن خدا، ابی جهل است.رسول خدا، آنان را از این گونه برخورد بازداشت.سپس او را کارگزار خود در صدقات هوازن قرار داد. پس از رسول اکرم، در صحنه ها حضور داشت. در جنگ أجنادین، یا یرموک کشته شد.
مهرورزی
مهرورزی مصداقی از اصل پیشین به شمار می آید. اما چون این ویژگی بسیار در هدایت مردم نقش آفرین بوده است، جداگانه به آن می پردازیم.در آن دوران که خشونت، برخوردهای غیرانسانی و به دور از مهربانی و مهرورزی و برهنه از هر گونه محبت، بویژه بالا دستان نسبت به زیردستان، امر عادی بود و مردمان زیردست و بردگان، هیچ گاه در ذهن شان هم نمی گذشت که اشراف و سران قریش، مال داران و ثروت مندان، به روی آنان لبخند بزنند، به آنان محبت کنند و مهر بورزند و در حلقه آنان بنشینند، رسول گرامی اسلام، مهربانانه، با یکایک مردم برخورد می کرد و به آنان مهر می ورزید. آن هم با همه یاران و نزدیکان، که حتی با مخالفان مهربانانه رفتار می کرد. از این روی خداوند در قرآن کریم، آن حضرت را پیامبر رحمت خوانده است:(و ما ارسلناک الاّ رحمة للعالمین.)49این که پیامبر از گمراهی مردم رنج می بُرد و اندوهگینانه به روی گردانی آنان از حق می نگریست، برخاسته از سینه پرمحبتی بود که خداوند به آن والاگهر بخشیده بود. مهرورزی و محبت پیامبر به مردم و دغدغه هدایت آنان به حدی بود که خود را به رنج می افکند، تا جایی که خداوند به او فرمود:(ما انزلنا علیک القرآن لتشقی. الاّتذکرة لمن یخشی.)50 قرآن را بر تو فرو نفرستاده ایم که رنج بری. مگر اندرزی برای آن که ترسد.و در آیه دیگر این چنین آن حضرت را می ستاید:(و لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتّم حریص علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم.)پیامبری آمده است تان هم از خودتان، که برای او گران است که در رنج افتید. سخت خواستارتان است. با گرویدگان نرم و مهربان است.مهرورزی پیامبر، جلوه های خاصی در رفتار آن حضرت داشت که به پاره ای از آنها اشاره می کنیم:
1. گذشت:
پیامبر در اوج قدرت، با کسانی که عزیزان او را کشتند، یا کینه ورزترین رفتار را با وی داشتند، جلوه های زیبایی از گذشت را نمایاند. این جلوه های زیبا در فتح مکه بیش ترین درخشش و نمود را داشته است.گذشت پیامبر در روز فتح مکه از کینه ورزترین دشمنان خود، قدرت و شکوه آن حضرت را به نمایش گذارد.در نگاه آن عزیز که در کار کردش در دوران زمامداری نمود یافت، گذشت نشان قدرت و بزرگی روح است و انتقام نشان حقارت و کوچکی روح:(علیکم بالعفو فان العفو لا یزید العبد الاّعزّاًفتعافوا یعزکم الله.)بر شما باد به پای بندی به اصل عفو. عفو نمی افزاید بر بنده، جز عزت. پس عفو کنید تا خداوند به شما سربلندی عنایت کند.روح بزرگ پیامبر در سایه بخشش و گذشت از خطاها، خیانتها، گناهان، بر همگان آشکار شد. پیامبر کسانی را که در حساس ترین شرایط و عرصه ها، راه خطا می پیمودند و به ویل گناه فرو می افتادند، اگر برمی گشتند و آهنگ جبران خطاهای خود را داشتند، می بخشید و با آنان از در گذشت و چشم پوشی از خطاها وارد می شد:(فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک فاعف عنهم و استغفرلهم.)علامه طباطبایی در ذیل آیه شریفه می نویسد:(خدای تعالی هر جا مناسبت داشته از مردم به خاطر نافرمانیهای شان اعراض کرده است و یکی از آن موارد، همین آیه مورد بحث است که متعرض یکی از حالات آنان است. آن حالتی که نوعی ارتباط با اعتراض شان بر رسول خدا، صلی الله علیه و آله، دارد و آن عبارت است از اندوهی که از کشته شدن دوستان شان داشتند. چون چه بسا که همین اندوه وادارشان کرد که در عملِ رسول خدا خرده گیری نموده، کشته شدن آنان را به آن جناب نسبت دهند و بگویند: تو باعث شدی که ما این چنین مستأصل و بیچاره شویم و به خاطر همین نسبت ناروا، خدای تعالی از سخن گفتن با آنان اعراض نموده و روی سخن به رسول خدا(ص) کرده فرموده:(فبما رحمة من الله لنت لهم.)و این سخن به خاطر این که حرف (فا) در اول آن آمده، فرع نتیجه گیری از کلامی دیگر است که البته صریحاً در آیات نیامده، ولی سیاق بر آن دلالت دارد و تقدیر کلام چنین است:(و اذا کان حالهم ما تریه من الشباهة بالذین کفروا، و التحسر علی قتلاهم، فبرحمة منا لنت لهم و الاّ لانفضّوا من حولک.)وقتی حال شان چنین است که می بینی، سخنانی نظیر سخنان کفّار دارند و بر کشتگان خود تحسر و اندوه می خورند، پس به رحمتی از ما نسبت به آنان مهربانی می کنی، چون اگر چنین نکنی از پیرامون ات متفرق می شوند.51 در روز فتح مکه، پیامبر به سپاهیان خود سفارش می فرمود که از هر گونه آزار و اذیت، غارت و خون ریزی بپرهیزند که امروز روز رحمت است:(پیامبر چون شنید یکی از فرماندهان سپاه اش، سعد بن عباده، فریاد می زند:(الیوم یوم الملحمه، الیوم تستحل الحرمة)امروز روز خون ریزی است! امروز حرمت شکنی حلال می گردد.بی درنگ علی بن ابی طالب(ع) را فرستاد تا پرچم را از دست سعد بگیرد و نخستین کسی باشد که به مکه وارد می شود.)52 در روایت واقدی آمده است:(چون سخن سعد را پیامبر شنید، فرمود: (الیوم یوم المرحمة الیوم اعز ّالله فیه قریشاً)53 پیامبر به هدایت همان کسانی می اندیشید که او و یاران را آزار داده بودند.روز فتح مکه را روز عفو و رحمت قرار داد و یاران را از هرگونه انتقام گیری و مقابله به مثل پرهیز داد. این حرکت و این مشی الهی، بسیار جاذبه آفرین بود و قلبهای بسان سنگ را آب کرد و چشمه های گوارا از آنها جوشاند. پیامبر در روز فتح مکه اعلام عفو عمومی کرد، جز برای چند نفر که به فرمان آن حضرت باید کشته می شدند. در عین حال، از میان این افراد، شماری بخشوده شدند: 1. عبدالله بن سعد ابی سرح.2. فَرتنی، کنیز خواننده و هجو کننده رسول خدا.3. ساره، زنی که رسول خدا را آزار می داد.4. عکرمة بن ابی جهل.5 هبار بن اسود.6. هند دختر عتبة بن ربیعه.7. وحشی، کشنده حمزه سیدالشهداء. 8. سهیل بن عمرو 54. و…
بخشش پیامبر به گونه ای بود که در افراد دگرگونی پدید می آورد. همان چیزی که رسول خدا آرزوی آن را داشت. رسول خدا برانگیخته شده بود، تا دلها را به نور حق روشن کند. اگر دلی به عفو دگرگون شود و با چشم پوشی روشنایی یابد، چه بهتر!در این باب که دلهایی چون سنگ، با نگاه مهربانانه و آکنده از گذشت پیامبر دگرگونی شده اند، نمونه ها بسیار است که به پاره ای از آنها اشاره کردیم و به نمونه دیگر، که حکایت از دگرگونی حال شاعر هجوگر رسول خدا دارد، اشاره می کنیم:(زهیربن ابی سُلمی از فحول شعرای عرب… از اصحاب معلقات سبع… یک سال پیش از بعثت رسول خدا، صلی الله علیه و آله درگذشت. دو پسر او، بجیر و کعب نیز دو شاعر توانا بودند. این هر دو شاعر از شعرای بزرگ اسلامی به شمار می روند.تاریخ اسلام بجیر، علی التحقیق دانسته نیست. در کیفیت اسلام وی نوشته اند که: روزی با برادرش کعب بیرون رفت و چون به (ابرق العزّاف) رسیدند، بجیر به برادرش کعب گفت: گوسفندان ما را در همین جا نگهدار تا من نزد این مرد (یعنی: رسول خدا) بروم و ببینم چه می گوید.کعب، همان جا ماند و بجیر نزد رسول خدا آمد، و چون اسلام را بر وی عرضه داشت، مسلمان شد. چون خبر اسلام وی به کعب رسید، اشعاری در ملامت وی گفت و برای او فرستاد.بجیر، آن اشعار را به رسول خدا عرضه داشت.رسول خدا فرمود: هر که کعب را بیابد، او را بکشد و خون او را هدر فرمود. بجیر در طائف همراه رسول خدا بود، و چون رسول خدا از طائف بازگشت، به برادرش کعب نوشت: که رسول خدا مردانی از رجال مکه که او را هجو می کرده و آزار می رسانده را کشته است و دیگر شعرای عرب، از جمله ابن زِبْعرَی و هبیرة بن ابی وهب گریخته اند. اگر به زندگی خود علاقه مند هستی، بهترین راه این است که نزد محمد باز آیی و توبه کنی، چه هر کس بر وی درآید و اسلام آورد در امان است.کعب هم قصیده ای در مدیحه رسول خدا گفت و راه مدینه را در پیش گرفت و بر مردی از جُهَیْنه وارد شد و همان مرد، او را بامدادی به مسجد آورد و نماز صبح را با رسول خدا خواند و سپس رسول خدا را با اشاره به کعب نشان داد و گفت: برخیز و از وی امان بخواه.کعب پیش رفت و ناشناس دست در دست رسول خدا نهاد و گفت: ای رسول خدا! کعب بن زهیر آمده است که توبه کند و اسلام آورد تا او را امان دهی. اگر نزدتو آید، توبه اش را قبول می کنی؟فرمود: آری.گفت: من کعب بن زهیرم. سپس قصیده معروف خود را برای رسول خدا خواند و در همین قصیده است که می گوید:نبئّت انّ رسول الله اوعدنی و العفو عند رسول الله مأمول.إنّ الرسول لنور یستضاء به مهنّد من سیوف الله مسلول.خبر یافته ام که پیامبر خدا مرا به مرگ تهدید کرده است، بخشش، نزد پیامبر خدا مورد آرزو و امیدواری است.پیامبر، نوری است که راه راست به وسیله آن روشن می شود. او بهترین شمشیری است که خداوند برای پیروزی مسلمانان کشیده است.)55 علی (ع) در پاسخ فرزندش امام حسین(ع) درباره این ویژگی حضرت فرمود:(و یصبر للغریب علی الجفوة فی منطقه و مسألته، حتی أن کان اصحابه لیستجلبونهم [یعنی أنهم یستجلبوا الفقیر لئلا یوذی النبی] و یقول: اذا رأیتم طالب الحاجة یطلبها فأرفدوه و لا یقبل الثناء الا عن مکافئ و لا یقطع علی احد حدیثه حتی یجوز قیقطعه بانتها او قیام.)56 بر بی ادبی شخص غریب، در گفتار و پرسش، شکیب می ورزید. تا جایی که اصحاب بر آن می شدند تا شخص اذیت کننده را جلب کنند. می فرمود: وقتی نیازمندی را دیدید، به او یاری برسانید.و هرگز ستایش کسی را نمی پذیرفت و سخن کسی را قطع نمی کرد، مگر آن که از حد مجاز و مشروع می گذشت که در آن صورت، با نهی، یا برخاستن، سخن او را قطع می کرد.
2. مدارا:
پیامبر در برابر انسانهای کم ظرفیت، متعصب، نادان و خشن، با مدارا رفتار می کرد. کسان در برابر این رفتار والا و برجسته رسول خدا، از لجّه نخوت، تکبر و جهل و تعصبهای کور بیرون می آمدند و در دریای مهر اسلام فرو می رفتند.از باب نمونه روایت کرده اند:(جاء اعرابی یوما یطلب منه شیئا فاعطاه(ص) ثم قال له:احسنت الیک.فقال الاعرابی: لا، لا اجملت.قال: فغضب المسلمون و قاموا الیه و اشار الیهم ان کفّوا ثم قام و دخل منزله و ارسل الی الاعرابی و زاده شیئا.ثم قال: احسنت الیک؟فقال الاعرابی: نعم فجزاک الله من اهل و عشیرة خیرا. فقال له النبی(ص): انک قلت ما قلت و فی نفسی اصحابی شیء من ذلک فان احببت فقل بین ایدیهم ما قلت بین یدی حتی یذهب من صدورهم ما فیها علیک.قال: نعم.فلما کان من الغد، او من العشی، جاء.فقال النبی(ص) إن هذا الاعرابی قال ما قال. فزدناه فزعم أنه رضی لذلک.فقال الاعرابی: نعم فجزاک الله من اهل و عشیرة خیرا.فقال(ص) :إن مثلی و مثل هذا الرجل الاعرابی کمثل رجل کانت له ناقة شردت علیه فاتبعها الناس فلم یزیدوها الا ّنفورا فناداهم صاحب الناقة خلّدا بینی و بین ناقتی فانّی أرفق بها و اعلم. فتوجه الیها صاحب الناقة بین یدیها فاخذلها من قمام الارض فردّها هوناً هوناً حتی جاءت و استناخت و شدّ علیها رحلها و استوی علیها و انّی لو ترکتکم حیث قال الرجل ما قال، فقتلوه دخل النار.)57
روزی مردی بادیه نشین نزد رسول خدا آمد و از ایشان چیزی خواست.رسول خدا به وی چیزی بخشید.سپس فرمود: به تو احسان کردم.مرد عرب گفت: خیر. احسان نکردی!راوی می گوید: در این هنگام مسلمانان پیرامون رسول خدا خشمگین شدند و به سوی او خیز برداشتند.رسول خدا به ایشان اشاره فرمود، دست بردارید، واگذاریدش.سپس برخاست و وارد منزل شد و به سوی مرد بادیه نشین فرستاد و به وی کمک بیش تری کرد.سپس فرمود: به تو احسان کردم.مرد بادیه نشین گفت: بله. خداوند از اهل و عشیره ات به تو جزای خیر دهاد.رسول خدا به آن مرد فرمود: تو آن چه خواستی گفتی، اما در دل اصحاب من از این رویداد، چیزی پیدا شده، حال اگر دوست داشتی، در بین ایشان حاضر شو و آن چه اکنون در نزد من گفتی، به آنان نیز بازگو. تا آن چه در سینه شان نسبت به تو پدید آمده، از بین برود.مرد بادیه نشین گفت: بله خواهم گفت.همین که فردا شد، یا شامگاه، آن مرد آمد.رسول خدا فرمود: این مرد بادیه نشین، گفت آن چه گفت. ولی بعد که ما بیشتر به او بخشیدیم خشنود گردید.مرد بادیه نشین گفت: بله. خداوند از اهل و عشیره ات، به تو جزای خیر دهد. آن گاه رسول خدا فرمود: داستان من و داستان این مرد بادیه نشین مانند داستان مردی است که برای او شتری بود، گریخت. پس مردم در پی آن افتادند و با این کار چیزی به سود صاحب شتر نمی افزودند جز فرار بیشتر شتر او. در این هنگام صاحب شتر فریاد برآورد هان مردمان، خالی کنید بین من و شترم را و بین من و شترم جدایی میفکنید که من به آن مهربان تر و به حال آن داناترم.در این هنگام صاحب شتر از سمت جلوی شتر، در حالی که مقداری خار و خاشاک از زمین برداشت، آهسته آهسته به حرکت درآمد. تا آن جا که شتر به پیش او آمد و زانو زد و صاحب شتر بار برپشت آن نهاد و بست و خود هم بر آن سوار شد!من اگر شما را وامی گذاردم، آن گاه که او گفت آن چه گفت، او را می کشتید و داخل آتش می شد.
3. احترام به کرامت انسان ها:
همه سیره نگاران و بررسی کنندگان سیره و رفتار پیامبر، در این مسأله اتفاق نظر دارند که حضرت، کرامت انسانها را در حد اعلا پاس می داشت. اصلی که فراموش شده بود. وقتی پیامبر این اصل را احیا کرد و به روشنی پاس داشت و همگان را به کرامت انسانی توجه داد، مایه شگفتی مردمان شد و جذب و گرایش روزافزون آنان به حضرت و نهضتی که رایت آن را افراشته بود.منطق آنان که منطق حضرت هم از آن سرچشمه گرفته بود، کرامت بخشیدن به انسان ها بود:(لقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر و رزقناهم من الطّیبات و فضّلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا.)ما فرزندان آدم را گرامی داشته ایم و آنان را در خشکی و دریا بر نشانده ایم. و از خوردنیهای نیکو روزی ساخته ایم و ایشان را بر بسیاری از آفریدگان خویش بسی برتری داده ایم.برابر این منطق به هیچ روی نمی توان کرامت انسانی انسانها را چه مؤمن و چه کافر نادیده انگاشت. از این روی امام علی در نامه خود به مالک اشتر می نویسد:(و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم. و لا تکوننّ علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان إما اخ لک فی الدین و اما نظیر لک فی الخلق.)مهربانی با رعیت را برای دل خودپوششی گردان و دوستی ورزیدن با آنان را و مهربانی کردن با همگان و مباش همچون جانوری شکاری که خوردن شان را غنیمت شماری; چه رعیت دو دسته اند: دسته ای برادر دینی تو اند و دسته دیگر در آفرینش با تو همانند.سیره رسول خدا آکنده از رفتارهای کرامت آمیز با افراد است، حتی با اهل ذمه و کافران، اصل کرامت انسانی را رعایت می کرد، نه خود رفتاری انجام می داد که خدشه بر کرامت انسانها وارد آید و نه می گذاشت اصحاب، رفتاری انجام بدهند که با کرامت انسانی افراد ناهمخوان باشد و در اساس، در مکتب تربیتی اسلام، مسلمانان وظیفه دارند یکدیگر را تکریم کنند، زیرا تکریم برادر مسلمان تکریم خداست.امام صادق(ع) می فرماید:(من اتاه اخوه المسلم فاکرمه، فانما اکرم الله عزوجل.)58 روشن است در مکتبی که اهل ذمه باید مورد احترام و تکریم باشند، مسلمانان نسبت به یکدیگر چه وظیفه ای دارند. در سیره نبوی، موارد بسیاری وجود دارد که حکایت از رفتار بسیار شایسته و تکریم آمیز رسول خدا، با اهل ذمه دارد.در بدایع الفوائد حافظ ابن قیم آمده است:(ان الامام احمد سئل هل یکنی الرجل اهل الذمه فقال: قد کنی النبی(ص) اسقف نجران)59 از احمد حنبل پرسیده شد: آیا مرد اهل ذمه را می توان با کنیه صدا زد.گفت: رسول خدا اسقف نجران را به کنیه صدا زد.حضرت به گونه ای رفتار می کرد که انسان جایگاه والای خویش را بیابد. به هر یک از پیرامونیان این احساس دست بدهد که انسان به ماهو انسان ارزشمند است و جایگاه والایی دارد و باید از هرگونه رفتاری که مایه پایین آمدن او از جایگاه انسانی اش هست، پرهیز شود.رسول خدا، با رفتار خود فهماند که کرامت بخشی به انسانها از کودکی باید آغاز شود. با کودک اگر کرامت آمیزانه رفتار شود، افزون بر این که هیچ گاه تن به ذلت و زبونی در دوران زندگی نخواهد داد، در تکریم دیگران نیز پیشقدم خواهد شد و در پی ریزی جامعه کرامت مند نقش ایفا خواهد کرد.در تاریخ آمده است:(و کان یؤتی بالصبّی الصغیر لیدعوله بالبرکة و التسمیة فیأخذه فیصنعه فی حجره فربما بال الصبی فیصیح به بعض من یراه فیقول له: لا تزرموا الصبی فیدعه حتی یقضی بوله ثم یفرغ من دعائه و تسمیته و یبلغ سرور اهله فیه لئلا یروا انه تأذی ببوله. و اذا انصرفوا غسل ثوبه بعدهم.)60 گاه پدر و مادرانی، کودکان خود را نزد رسول خدا می آوردند، تا آن حضرت در باره اش دعا فرماید و نامگذاری کند.رسول خدا، کودک را روی دامن خود می نشاند.گاه پیش می آمد که کودک روی لباس حضرت بول می کرد. در این هنگام کسان کودک، بر سر کودک فریاد می زدند و او را سرزنش می کردند.رسول خدا، آنان را از این کار باز می داشت و می فرمود: با کودک تندی نکنید.رسول خدا کودک را آزاد می گذاشت تا ادرارش را تمام کند.پس از آن که کودک را دعا می کرد و یا نامی بر او می گذارد، کسان کودک شادمان می شدند از این که در سیمای رسول خدا از بول کودک شان ناراحتی و خشمی نمی دیدند.پس از آن که آنان محضر رسول خدا را ترک می گفتند، حضرت برمی خاست و جامه اش را می شست.
4. توجه ویژه به محرومان و تهی دستان:
از دیگر رفتار جاذبه آفرین رسول خدا و عامل مهم در جذب و گرایش مردم به اسلام، همنشینی و همدردی آن حضرت با محرومان و تهی دستان بود.حضرت، سطح زندگی اش در سطح زندگی پایین ترین افراد جامعه بود. مردم، رسول خدا را از خود می دانستند; زیرا که می دیدند آن بزرگوار مانند فقیرترین مردمان زندگی می کند و با آنان نشست و برخاست دارد.سران قریش، به خاطر ثروت و مکنت، خود را از دیگران برتر می دیدند. رسول خدا برای مبارزه با این پندار واهی جاهلی، با تهی دستان و محرومان همنشینی می کرد و همدردی، تا هم تفکر جاهلی را ریشه کن سازد و هم به محرومان قوت قلب بدهد و غبار یأس را از چهره شان بزداید.این رفتار رسول خدا، چنان اثر ژرفی در جامعه گذاشته بود و موجب گرایش محرومان و تهی دستان به آن حضرت، که سران و اشراف زادگان قریش، زبان به طعن و سرزنش حضرت گشودند و می گفتند:(ای محمد تنها بی چیزان و مسکینان با تو نشست و برخاست دارند.اگر آنان را از پیرامون خود برانی، ما حاضریم با تو نشست و برخاست داشته باشیم.)پیامبر در پاسخ اینان فرمود:(و ما انا بطارد المؤمنین.)61 و خداوند د رآیه شریفه دیگر خطاب به پیامبر(ص) می فرماید:(و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی. یریدون وجهه ماعلیک من حسابهم من شیء و ما من حسابک علیهم من شیء فتطردهم فتکون من الظالمین.)62 آنان را که در بام و شام، پروردگارشان را خوانند و راه او را خواهند، از خویش مران، نه از شمار کردارشان بر تو چیزی و نه از شمار کردارت بر آنان چیزی است،تا برانی شان و از ستمکاران شوی.و امین الاسلام طبرسی ذیل این آیات شریفه:(و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداة و العشیّ یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم یرید زینة الحیوة الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه و کان امره فرطا.)(سوره کهف/ 28) خود را با کسانی بدار که در بام و شام پروردگار خویش را می خوانند. روی او را می جویند [یعنی خدا، یا خشنودی خدا جویند] چشمان ات از آنان در نگذرد که زیور این جهان بجویی. فرمان از کسی نبر که دلش را از یادمان غافل داشته ایم و در پی خواهش اش رفته است و کارش فزون کاری است.می نویسد:(نزلت الآیة الاولی فی سلمان و ابی ذر و صهیب و عمار و حباب و غیرهم من فقراء اصحاب النبی(ص) و ذلک انّ المؤلفة قلوبهم جاؤوا الی رسول الله(ص) عیینة بن الحصین و الا قرع بن حابس و ذووهم، فقالوا: یا رسول الله ان جلست فی صدر المجلس و نحیت عنا هؤلاء روائح صنانهم و کانت علیهم جبات الصوف، جلسنا نحن الیک و اخذنا عنک، فلا یمنعنا من الدخول علیک الاّ هؤلاء. فلما نزلت الآیة قام النبی(ص) یلتمسهم فاصابهم فی مؤخر المسجد یذکرون الله عّز وجلّ فقال الحمد لله الذی لم یمتنی حتی امرنی ان اصبر نفسی مع رجال من امتی معکم المحیا و معکم الممات.)63 آیه شریفه درباره سلمان و ابی ذر و صهیب و عمار و حباب و غیر اینها از بینوایان اصحاب نبی نازل شده است.به این بیان که: شماری از اشراف نزد رسول خدا آمدندکه عبارت بودند از: عیینة بن حصین، و اقرع بن حابس و نزدیکان شان پس گفتند: ای رسول خدا! اگر در بالای مجلس بنشینی و دور کنی از ما این کسانی را که بدنهای شان بوی بد می دهد و مشام را می آزارد و لباس های خشن به تن دارند، با تو می نشینیم و از سخنان ات بهره می گیریم. هیچ چیز ما را از همنشینی و حضور در محضرت باز نمی دارد جز همینان.چون آیه نازل شد، رسول خدا برخاست و به جست وجوی فقیران و مستضعفان برخاست و آنان را در آخر مسجد یافت، در حالی که ذکر خدا می گفتند. و فرمود: سپاس خدای را که مرا نمیراند، تا این که به من فرمان داد: خود را با مردانی از امتم بدارم. با شمایم در زندگی و با شمایم در مرگ.از این گونه برخوردها در سیره پیامبر(ص) بسیار می توان نشان و ارائه داد. برخوردهای زیبایی که جاذبه می آفرید، دوستیهایی که پیوند را استوار می کرد. چون پیامبر از جان و دل به ضعیف نگه داشته شدگان ابراز علاقه می کرد و دوستی خود را بروز می داد، مستضعفان هم از جان و دل به آن حضرت و راه و مرام او عشق می ورزیدند و گرایش می یافتند.
5. هماهنگی رفتار با گفتار:
هماهنگی و یکی بودن دل با زبان از عناصر بسیار مهم در جذب مخاطبان است. رسول خدا دل و زبانش هماهنگ بودند. پیش از آن که مردم را به کاری بخواند، آن را انجام می داد و هیچ گاه از مردم چیزی نمی خواست و به چیزی آنان را امر نمی کرد که خود آن را انجام نداده باشد.عمل او همیشه پیش از گفتارش بروز و ظهور می یافت. از یاران هم می خواست هیچ گاه به کاری مردم را نخوانند که خودشان آن را انجام نداده اند.رسول خدا، اگر از عمل به آموزه های اسلام سخن می گفت، پیش از آن، به آنها عمل کرده بود و شهد گوارای آنها را به جان اش ریخته بود.اگر از راستی، درستی، یاری ستمدیدگان، همنوایی با بینوایان، وفای به عهد، جهاد در راه خدا سخن به میان می آورد و مردم را به این ارزشهای والا فرا می خواند، خود در عمل به آنها، به گواه دوست و دشمن، پیشاهنگ بود. همگان با هر فکر و عقیده، حتی مشرکان و افراد جبهه مخالف، از آن جا که در همه عرصه های زندگی و ارزش مداری، رفتارش با گفتارش هماهنگی کامل داشت، به وی اعتماد داشتند. به روشنی می دانستند اگر از راستی می گوید، واقعا خود وی مظهر و جلوه راستی است. اگر از وفای به عهد و پیمان سخن می گوید این اصل بلند را در همه آنات زندگی با جان و دل پاس می دارد و به آن پای بند است.مردم مکه چه دوست و چه دشمن اموال شان را نزد حضرت به امانت می سپردند. چون می دانستند ذره ای از مالی که به امانت گذارده اند، کاسته نمی شود و سخن حضرت با کردارش صددرصد هماهنگی دارد. در تاریخ آمده است: وقتی حضرت آهنگ هجرت به مدینه کرد، به حضرت امیر(ع) مأموریت داد که در مکه بماند و امانتها را به صاحبان آنها برگرداند:(أما علی، فان رسول الله (ص)، فیما بلغنی اخبره بخروجه و أمره ان یتخلف بعده بمکه حتی یؤدی عن رسول الله، صلی الله علیه و آله، الودائع التی کانت عنده للناس و کان رسول الله لیس بمکه احد عنده شیء یخشی علیه الاّ وضعه عنده لما یُعلَم من صدقه و امانته.)64 امام علی(ع) بنا بر آن چه به ما رسیده، پیامبر(ص) او را از خارج شدن خود از مکه آگاه کرد و دستور داد: پس از وی در مکه بماند، تا سپرده های مردم را که نزد وی بوده به آنان برگرداند.در مکه هیچ کس نبود که مالی نزد خود داشته و بر آن بیمناک باشد، مگر که آن را نزد رسول خدا(ص) می نهاد; از آن روی که راستی و امانتداری وی بر همه روشن بود.رسول خدا در حساس ترین شرایط و در تنگناها، در وظیفه اش کوتاهی نمی کرد و از نگهداشت ارزشها کوتاهی نمی ورزید و به دیگر سخن، کردارش با گفتارش ناهمخوانی نداشت.در هنگامه جنگ خیبر، در حالی که جنگجویان مسلمان به آذوقه سخت نیازمند بودند، رفتار رسول خدا در برخورد با شبانی از یهودیان، که نزد پیامبر آمد و اسلام آورد، جای درنگ دارد.(اسود راعی که مزدور و شبان مردی از یهودیان خیبر بود، در موقع محاصره یکی از قلعه های خیبر، با گوسفندانی که همراه داشت، نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا! اسلام را بر من عرضه دار، و چون اسلام را بر وی عرضه داشت، به اسلام درآمد.رسول خدا، در مقام دعوت به اسلام و عرضه داشتن اسلام، احدی را کوچک و غیرقابل اعتنا نمی شمرد و هر کس را، هر که بود، دعوت به اسلام می کرد و اسلام را بر وی عرضه می داشت.اسود، پس از آن که اسلام آورد، به رسول خدا گفت: من مزدور صاحب این گوسفندان بوده ام و این گوسفندان نزد من امانت است، اکنون چه کنم؟رسول خدا فرمود: گوسفندان را رو به قلعه صاحب شان بزن، تا به آن جا بروند.اسود برخاست و مشتی ریگ برگرفت و به روی گوسفندان پاشید و گفت: نزد صاحب خود بروید که من، به خدا قسم، دیگر با شما همراهی نخواهم کرد.)65 یا درباره ستیز با مشرکان و سرکشان قریش، شعار نمی داد، که خود بیش از همه در عرصه کارزار حضور می یافت و شمشیر می زد و ساحت نبرد را گرم نگه می داشت و پشت و پناه اصحاب و لشکریان خود بود.امام علی(ع) درباره این ویژگی رسول خدا می فرماید:([و فی حدیثه علیه السلام] کنا اذا احمر البأس اتقینا برسول الله صلی الله علیه و آله فلم یکن منا اقرب الی العدو منه.)66 [در حدیث آن حضرت است که:] چون کارزار دشوار می شد، ما خود را به رسول خدا نگاه می داشتیم. چنانکه هیچ یک از ما از وی به دشمن نزدیک تر نبود.مردم وقتی این حضور اثرگذار، سرنوشت ساز و دگرگون آفرین حضرت را در سهمگین ترین آوردگاه ها می دیدند و تلاش گسترده او را که از باور راستین و زلال آن حضرت سرچشمه می گرفت، علاقه مند می شدند به دینی که در او چنین رستاخیز آفریده، بگروند.
اخلاق فردی پیامبر
همان گونه که اخلاق اجتماعی رسول خدا، در دلها دگرگونی آفرید و آنها را ...
![]()
الگوی برگزیده ۱ الگوی برگزیده 2 الگوی برگزیده۳ الگوی برگزیده ۴
استفاده از مطالب 
