حاضر جوابی
حاضر جوابی
حاضر جوابی های شنیدنی
حاضر جوابی یک فن خاص ادبی
حاضرجوابی یک هنر است. امتیازی است که فرد حاضرجواب را از دیگران متمایز می کند و به او توانائی بالاتری در کار می دهد. حاضرجوابی ها خوب به پهنای تاریخ باقی خواهند ماند. حاضر جوابی مناسب احوال و شرایط زمان و مکان است، قاعدتاً با زبان درازی و پررویی فرق دارد؛ چه این که به مانند این ضرب المثل است: «پا از گلیم خود دراز کردن» که از نظر عقل و از نظر شرع مقدّس اسلام پسندیده نیست. امّا جواب دادن به یاوه سرایی، روده درازی برخی افراد هر چند گاهی نه تنها صحیح است بلکه ضروری نیز به نظر می رسد. مثل حاضر جوابی هایی که هم تنوّع دارد و درس آموز و بیدار گر است. از جمله:
1. حاضر جوابی حضرت علی علیه السّلام
یکی از یهودیان، از روی غرض ورزی به امیر مؤ منان علی علیه السّلام گفت: شما هنوز جنازه پیامبرتان را دفن نکرده بودید که درباره اش اختلاف نمودید!
حضرت علی علیه السّلام در پاسخ فرمود: ما درباره وصی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم اختلاف کردیم نه درباره خودش. اما شما(اجداد شما) یهودیان، پس از آن که به همراه موسی علیه السّلام از دریا گذشتید و فرعونیان غرق شدند، به پیامبر خود گفتید: برای ما معبودی(بتی) قرار بده، همان گونه که بت پرستان معبودانی از بت دارند. موسی علیه السّلام در جواب فرمود: شما جمعیتی نادان هستید.(۱)
2. حاضر جوابی عقیل
روزی معاویه در مجلسی بود، که عقیل برادر حضرت علی علیه السّلام نیز حضور داشت، به مردم گفت: آیا شما ابولهب را می شناسید؟ که خداوند سوره مسد را درباره او نازل کرده است؟ اهل شام گفتند: نه نمی شناسیم.
معاویه گفت: ابولهب عموی این شخص(اشاره به عقیل) است.
عقیل بی درنگ به مردم گفت: آیا شما زن ابولهب را که خداوند در قرآن در مورد او می فرماید: همسر او هیزم حمل می کرد و در گردنش ریسمانی از لیف خرما آویزان بود، می شناسید؟ مردم شام گفتند: نه.
عقیل گفت: این زن، عمه معاویه است،(زیرا نام او ام جمیل دختر حرب بن امیه، خواهر ابوسفیان بود) این پاسخ عقیل، معاویه را سر افکنده کرد و دیگر زبان بازی ننمود.(۲)
3. حاضر جوابی مدرّس
آورده اند که، آیه الله شهید مدرّس در حاضر جوابی بی نظیر بود؛ از جمله نوشته اند: در یکی دو مورد که مدرّس نسبت به فرمان-فرما انتقاد کرده و ایراد گرفته بود، به مدرّس پیغام داد. خواهش می کنم که حضرت آیه الله این قدر پا روی دم من نگذارند. مدرّس جواب می دهد: به فرمان-فرما بگویید، حدود دم حضرت والا باید معلوم شود، زیرا من هر کجا پا می گذارم دم حضرت والاست.(۳)
4. حاضر جوابی داراب میرزا
مظفر الدّین شاه قاجار از شاهزاده داراب میرزا، که ریش بلندی داشت، پرسید: آیا در زمان فتحعلی شاه به تو بیشتر خوش می گذشت یا در عهد سلطنت من؟
داراب میرزا گفت: قربان هیچکدام! برای این که در زمان فتحعلی شاه ریش دار می پسندیدند و من آن وقت بی ریش بودم و در زمان شما بی ریش می پسندند و من ریش به این بلندی دارم.(۴)
5. حاضر جوابی فقیر در برابر توانگر
شخص فقیری وارد مجلسی شد و نزدیک توانگری نشست. توانگر که از نشستن او در نزدیکش ناراحت شده بود با ترش رویی خطاب به فقیر گفت: میان تو و خر چقدر فرق است؟ فقیر فورا گفت: یک وجب(اشاره به آن که فاصله اش با توانگر بیش از یک وجب نبود) توانگر از این جواب سکوت کرد و سر افکنده شد.(۵)
6. حاضر جوابی طفل
یکی از حکما از طفلی پرسید: اگر به من بگویی که خدا کجا است، یک عدد پرتقال به تو می دهم. آن پسر در جواب گفت: من دو عدد پرتقال به شما می دهم، که بگویی خدا کجا نیست.(۶)
7. حاضر جوابی حسن بن فضل
در مجلس یکی از خلفا جمعی از دانشمندان حضور داشتند، که حسن بن فضل وارد شد؛ همین که خواست شروع به سخن گفتن نماید، خلیفه وی را مورد عتاب قرار داد و گفت: ای بچه! تا بزرگ تر از تو در مجلس می باشد تو حرف مزن. فورا حسن بن فضل در جواب گفت: ای خلیفه، نه من از هدهد کوچک ترم و نه شما از حضرت سلیمان بزرگ ترید. مگر هدهد نبود که به سلیمان گفت: «احطت بما لم تحط: پی برده ام به چیزی که تو به آن پی نبرده ای!»(۷)
8. حاضر جوابی توسن خان
روزی فتحعلی شاه به توسن خان ترکمن گفت: روزی که ریش تقسیم می کردند، تو کجا بودی که سهمت را بگیری. فورا توسن خان در جواب گفت: قربان در آن وقت به طلب عقل رفته بودم.(۸)
8. حاضر جوابی شاگرد
معلّم کمونیستی در سر کلاس درس، به بچه ها گفت: بچه ها مرا می بینید؟ همه گفتند: بلی، دوباره سؤ ال کرد: این میز و تابلو و... را می بینید؟ همه در پاسخ گفتند: بلی، معلّم ادامه داد، حال بچه ها خدا را می بینید؟ گفتند: خیر. معلّم گفت: پس حالا نتیجه می گیریم که خدایی وجود ندارد!
فورا یکی از شاگردان گفت: بچه ها شما تابلو را می بینید؟ گفتند: بلی، شاگرد دوباره سؤ ال کرد: بچه ها آقا معلّم را می بینید؟ گفتند: بلی، شاگرد گفت: اما آخرین سؤ ال بچه ها عقل آقا معلّم را هم می بینید؟ گفتند: خیر، شاگرد گفت: پس حالا که عقل معلّم را نمی بینیم، نتیجه می گیریم که آقا معلّم عقل ندارد!
9. حاضر جوابی کودک
روزی ابوحنیفه از محلی می گذشت، دید طفلی از جای گل آلودی راه می رود. او را صدا زد و گفت: بچه جان مواظب باش نلغزی، طفل بی درنگ در جواب گفت: لغزش من سهل است. تو مواظب خودت باش که نلغزی چون از لغزش تو پیروانت هم می لغزند. ابو حنیفه از هوش و زکاوت آن طفل تعجب کرد!(۹)
10. حاضر جوابی "مومن الطّاق"
پس از شهادت امام صادق علیه السّلام، یکی از مخالفان آن حضرت به "مومن الطّاق" ("مومن الطّاق" از چهره های درخشان شاگردان امام صادق علیه السّلام)، به عنوان طعنه گفت: امام تو از دنیا رفت. "مومن الطّاق" فورا در پاسخ گفت: اما پیشوای تو(شیطان) تا قیامت زنده است.(۱۰) "مومن الطّاق" و ابو حنیفه روزی در حضور مهدی عباسی"ابوحنیفه"-از پیشوایان اهل سنّت- و "مومن الطّاق" -از شاگردان امام صادق علیه السّلام- قرار داشتند. ابو حنیفه بعد از شهادت امام صادق علیه السّلام رو به "مومن الطّاق" کرد وگفت: مات امامک یعنی پیشوای تو از دنیا رفت،"مومن الطّاق" بلافاصله به ابو حنیفه گفت: و امّا امامک فمن المنظرین الی یوم الوقت المعلوم، یعنی؛ لکن پیشوای تو از مهلت داده شدگان است تا روز معين. یعنی؛ پیشوای تو شیطان و زنده است (اين كلام اشاره است به كلام خداوند كه به شيطان فرموده) مهدی عباسی كه از حاضر جوابی "مومن الطّاق" خوشش آمده بود خنده ای کرد و دستور داد كه مبلغ 10000درهم به او بدهند.
11. حاضر جوابی "سبط بن جوزی"
سبط بن جوزی مدّت مدیدی در میان شیعه و سنی زندگی می کرد. هر کدام از طرفداران دو مذهب شیعه و سنی او را به خود نسبت می دادند. روزی برای روشن شدن این که او شیعه است یا سنی؟ در میان جمعی از او سؤال کردند، علی علیه السّلام افضل است یا ابابکر؟ فورا گفت: «من کانت بنته فی بیته: کسی که دخترش در خانه اوست.»
12. کسی از پاسخ او نفهمید که او واقعا شیعه است یا سنی. زیرا هم دختر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خانه علی علیه السّلام بوده و هم دختر ابوبکر در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله.
باز در مجلسی دیگر از او سؤ ال کردند که خلفای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چند نفر بودند؟
او با حالت عصبانیت جواب داد: چند بار بگویم؟! چهارتا، چهارتا، چهارتا. باز معلوم نشد او سنی است یا شیعه، چون سه بار تکرار کرده بود شیعیان فکر کردند که او با این تعبیر مقصودش خلفای دوازده گانه است که سه چهار تا می شود دوازده تا. و اهل سنت هم فکر کردند، او سنی است و چند بار تاکید کرده که خلفای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چهارتا هستند.(۱۱)
13. حاضر جوابی بهلول
روزی وزیر دربار هارون الرشید به بهلول گفت: خوش به حال تو، زیرا خلیفه، تو را رئیس خوک ها و گرگ ها نموده است!بهلول بی درنگ گفت: اکنون که تو از این مطلب آگاه شدی، اینک از طاعت و فرمان من خارج مشو.(۱۲)
14. آیه الله حکیم و بن باز
مرحوم آیه الله العظمی سید محسن حکیم قدس سره که مرجع شیعیان و زعیم حوزه علمیه نجف بود، در سفری که به عربستان داشت، در جلسه ای با بن باز مفتی آن روز آن کشور(که نابینا بود) مواجه شد. بن باز، ظاهرا به دیدن آقای حکیم رفته بود ولی در واقع قصد داشت با ایشان جدال کند و افکار وهابیگری خود را مطرح نماید.
در این جلسه، بن باز، از آیه الله حکیم پرسید: شما شیعیان چرا به ظواهر قرآن عمل نمی کنید؟ آیه الله حکیم در جواب گفتند: این دیدار جای چنین صحبت هایی نیست، بگذارید به احوال پرسی برگزار شود. بن باز، سماجت کرده و خواستار دریافت جواب شد. آیه الله حکیم، ناچار به بن باز گفتند: اگر قرار باشد به ظاهر قرآن تکیه کنیم و همان را معیار عمل به آن قرار دهیم، باید معتقد شویم که شما به جهنم خواهید رفت! بن باز، با تعجب پرسید چرا؟ آیه الله حکیم گفتند: چون قرآن می فرماید: «و من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخره اعمی و اضل سبیلا: کسی که در این جهان از دیدن چهره حق نابینا باشد، در جهان آخرت هم نابینا و گمراه تر خواهد بود.»(۱۳) و شما که از دو چشم نابینا هستید، طبق ظاهر این آیه باید در آخرت هم نابینا باشید و در زمره گمراهان که اهل جهنم اند، قرار بگیرید. بنابراین ظاهر بسیاری از آیات قرآن مقصود نیست!(14)
15. سعدی در گلستان گوید:
شاگرد بی-چارهای که البته "کمال بهجتی" دارد و معلّمش از آنجا که "حسّ بشرّیت است با حُسن بَشَرهی او معاملتی داشت"، در یکی از خلوتهای ناگزیرانه از معلّم میخواهد که: "آنچنان که در آداب درس من نظری میفرمایی در آداب نفسم نیز تامل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی، بر آنم اطلاع فرمایی بدبخت از چه کسی چه چیزی میخواهد!). و معلّم دانا در جواب فوری میفرماید:
ور هنری داری و هفتاد عیب
دوست نبیند بجز آن یک هنر
"ای پسر! این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست، جز هنر نمیبینم".
قاضی همدان عاشق پسرک نوجوان شاگرد نعل-بندی شد و شب و روزش به یاد او "متهلّف(غمگین)" و "مترصّد(منتظر در کمین) است. امّا چه کند که خودش قاضی شهر است و بلند آبرویی دارد.
این دیدهی شوخ میکشد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند!
حتّی آن پسرک نگونبخت هم از این عشق خبردار شده و یکبار در سر بازار، حسابی به هیکل جناب قاضی و حضرتش زده که مردک! رهایم کن! اما حضرت قاضی شاد از آن همه مرحمت معشوق، سروده که:
از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که به دست خویش نانخوردن!
و بعد دوستان و مریدان رندانهِ ملامت اش کرد:
انگور ِ نوآورده، تُرُشطعم بوَد
روزی دو سه، صبرکن که شیرینگردد!
پس چند کس را به تحقیق او میفرستد و با علم به تنگدستی آن بدبخت که نانآور کسانش بوده، زر و سیم بیکران به پایش میریزد:
هر که زر دید سر فرود آورد
ور ترازوی آهنین دوش است!
و البته که پسرک تسلیم میشود و شبی به کام قاضی میرود: "قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر. از تنعّم نخفتی و به ترنّم گفتی:
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
لب بر لبی چو چشم خروس!، ابلهی بوَد
برداشتن، به گفتن بیهودهی خروس!
امّا حسودان و بخیلان، خبر این کامجویی به حاکم میدهند و حاکم اراده میفرماید تا با چشم مبارک خود، قاضیاش را در آن حال و مقال ببیند. پس با چند تن از "خاصّان" به بالین قاضی و پسرک حاضر میشود: " شمع را دید ایستاده، و شاهد نشسته، و مَی ریخته، و قاضی در خواب مستی، بیخبر از مُلک هستی!" قاضی که بههوش میآید و حاکم را میبیند فیالفور از او میپرسد:
آفتاب از کدام جانب برآمد؟
حاکم پاسخ میدهد: که از " مشرق".
قاضی نکته دان با تلمیح به حدیث: "لا یُغلَقُاللهُ عَلیالعِباد حَتَّی تَطلُعُالشَّمسُ مِن مَغربها"(تا زمانیکه خورشید از مغرب طلوع نکرده، در توبه بر بندگان خدا بسته نمیشود). عرض میکند: "الحمدلله که در توبه هم-چنان باز است!"
گر گرفتارم کنی مستوجبم
ور ببخشی عفو بهتر کانتقام
حاکم قبول نمیکند و در جوابی دندانشکن(که به احتمال در محضر همان قاضی آموخته) آیهای از قرآن را میخواند: "فَلَم یَکُ یَنفَعُهُِم ایمانُهُم لمَّا رَاو بَاسَنا"(ایمان اینان، هنگامی که عذاب ما را میدیدند دیگر ایشان را سود نداشت). پس حکم به از قلعه فرو انداختن قاضی میدهد و در انتها میگوید که: تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. اینجاست که قاضی همدان، شاهکار ِ هوش و سخنوریاش را عرضه میکند: " گفت ای خداوند ِ جهان! پروردهی نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کردهام. دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم! ملِک را خنده گرفت! و به عفو از خطای او در گذشت!"
سعدی خود، از عشقش به پسرک خوش-رو گوید:
آنکه نبات عارضش آب حیات میخورَد
در شکرش نگه کند هر که نبات میخورد
"اتفاقاً به خلاف طبع"، سعدی حرکتی از پسرک میبیند(خدا میداند چه حرکتی) و او را رها میکند. پسرک سعدی را ترک میکند، تمسخرکنان می گوید:
شبپره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
سعدی از غم هجر پریشان میشود و پشیمان، که البته سودی ندارد.
بازآی و مرا بکش که پیشَت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانیکردن
"اما به شکر و منّت باری" پسرک پس از مدّتی باز میگردد و توقع داردکه سعدی دوباره "در کنارش گیرد" اما این بار دیگر از آن خبرها نیست جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون بهی، گردی نشسته ریش درآورده! و رونق بازار حُسنش شکسته.
17. سعدی می گوید:
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدست.(یعنی؛ چرا ریش درآوردهای بدبخت!)
جواب داد: ندانم چه بود رویم را
مگر به ماتم حُسنم، سیاه پوشیدست.(الحق که شیخنا اینجا را خوب آمده)
سعدی در حکایت دیگر میفرماید:
امرَد آنگه که خوب و شیرین است
تلخگفتار و تندخوی بوَد
چون به ریش آمد و به لعنت شد
مردمآمیز و مهرجوی بوَد
(امرَد، پسر مو در نیاورده را گویند).
18. سعدی روایت میکند:
در مسجد جامع کاشغر، طلبهای میبیند؛ "به غایت اعتدال و نهایت جمال"، که کتاب درسیاش را در دست دارد و با صدای بلند میخواند: "ضَرَبَ زَیدٌ عَمراْ و کانَ المتعدّی. سعدی که همواره عاشق جمال و اعتدال است برایش میسراید:
طبع تو را تا هوس نحو کرد
صورت صبر از دل ما محو کرد
ای دل عشّاق به دام تو صید
ما به تو مشغول و تو با عَمر و زید
در گلستان و بوستان سعدی آمده که:
منجمی به خانه درآمد، مردی بیگانه دید با زن او به هم نشسته، دشنام داد و سقط گفت و درهم افتادند و فتنه آشوب برخاست. صاحبدلی بر آن واقف شد،فی البدیعه گفت:
تو بر اوج فلک چه دانی چیست
که ندانی که در سرای تو کیست!1
جوانی به پيری سالخورده ی از بدخویی زن خود شکایت می کند:
جوانی ز ناسازگاری جفت
بر پیرمردی بنالید و گفت:
«گران باری از دست این خصم جبر
چنان میبرم کآسیا سنگ زبر»
پیر مردی دانا به جوابش گوید
به شب سنگ بالایی ای خانه سوز
چرا سنگ زیرین نباشی به روز؟
چو از گلبنی دیده باشی خوشی
روا باشد ار بار خارش کشی
درختی که پیوسته بارش خوری
تحمل کن آن گه که خارش خوری ی
19. عوفی و سلطان محمود غزنوی
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(با احتمال عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند. شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت. شاعر گفت:
مادرت کان کرم بود و بداد از پس و پیش
سلطان محمود غضبناک شد و خواست گردن او را بزند که شاعر درخواست کرد یک پله بالاتر برود...سلطان ناباورانه یک پله بالاتر رفت و شاعر سرود:
به یتیمان زر و مال و به فقیران زر و میش
بیت های دیگر ان چنین است
یاد داری که تو را شب به سحر میکردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال
عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال
20. حاضرجوابی یک عرب
حجاج مرد ستمگر وخونخواری بود که بی رحمی های بسیار در بغداد حکومت می کرد. یک روز تنها و به طور ناشناس در بیرون شهر می گشت.به عربی برخورد و از او پرسید: دوست من نظر تو راجع به حجّاج چیست؟ چگونه آدمی است؟
- حجّاج آدم نیست. یک جانور درنده است. جنایت-های زیادی کرده و خون-های زیادی را ریخته است.
- تا حالا او را دیده ای؟
- نه
- پس خوب به چشم-های من نگاه کن. من حجّاجم
عرب بی آن-که خود را ببازد به حجّاج گفت:
- شما می دانید من کی هستم؟
- نه!!!
- من از خانواده زبیر هستم. همه اعضای این خانواده در سال یک روز دیوانه می شود و امروز روزی دیوانگی من است. حجاج از این حاضرجوابی خنده اش گرفت و با آن-که خیلی بی رحم بود اورا بخشید.
21. میرزا ابوالحسن ایلچی
در لندن از میرزا ابوالحسن ایلچی پرسیدند آیا حقیقت دارد که در ایران مردم خورشید پرستند؟
جواب داد در ایران نه. اما در انگلستان اگر من که ایرانیم اتفاقاً خورشید را ببینم آن را خواهم پرستید.
22. حاضر جوابی های حافظ
حافظ با این همه حاضر جوابی های او غالباً چنان نافذ و قوی است که در بیشتر موارد بی پرده و بدون تأمل بسیار لطف و ظرافت آنها معلوم می شود. وقتی معشوق بهانه جوی را می خواهد تهدید به فراق کند با بی قیدی رندانه ای به وی می گوید که:
ز دست جور تو گفتم ز شعر خواهم رفت
به خنده گفت که ای حافظ برو که پای تو بست؟
اما معشوق با بی نیازی شانه ها را بالا می اندازد و رندانه جواب می دهد: «که حافظ برو که پای تو بست؟» یک جا با زبان یک بازاری از معشوق بوسه ای «حواله» می خواهد و معشوق که مثل او با این زبان آکنده از وعده و دروغ آشناست رندانه مثل یک سوداگر کهنه کار می پرسد:
کیت با من این معامله بود؟
جای دیگر وقتی معشوق را می بیند که با یک تملّق ریش-خند آمیز خنده ای می کند و می گوید: که حافظ غلام طبع توأم، شاعر رند با حالتی که دیرباوری و بی اعتقادی در آن به هم آمیخته است سری تکان می دهد و می گوید: ببین که تا به چه حدّم همی کند تحمیق!
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدّم همی کند تحمیق
حاضر جوابی های حافظ گاه گاه رنگ تغافل دارد و آکنده است از ظرافت رندانه. وقتی معشوق قصد جدایی دارد شاعر محجوب با بیم و وحشت زیرلب زمزمه می کند که «آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو» اما معشوق که خوب می داند این دیوانگی عاشق از کجا ناشی است خود را به نادانی می زند و با خنده ای که راز او را فاش می کند زیر لب می پرسد که دیوانه کیست؟
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست؟
این-جا معشوق با بی اعتنایی و سرگردانی از پهلوی وی می گذرد، شاعر آهسته از وی می خواهد که به عهد دوستی وفا کند. معشوق مثل اینکه تقاضای او را نفهمیده باشد جواب می دهد که آقا، اشتباه گرفته اید «در این عهد وفا نیست.»
دی می شد و گفتم خدا صنما عهد بجای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
ابهامی که در لفظ «عهد» هست شعر را از لطف بی مانندی سرشار می کند. این نکته سنجی هاست که به سؤال و جواب-های وی ظرافت خاصّ می بخشد. یک جا از پیر میکده می پرسد که راه نجات چیست؟ پیر جام می را می خواهد و سپس مثل اینکه تازه سؤال وی به گوشش خورده باشد بی تأمّل می گوید: عیب پوشیدن.
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
سؤال و جواب رندانه ای است. آدم به یاد سؤال و جواب ابوسعید مهنه می افتد و دلاک حمام که از شیخ معنی جوان-مردی را پرسید و او به وی، که شوخ -چرک بدن در حمام- شیخ را پیش روی او آورده بود، جواب داد که جوان-مردی شوخ خلق پنهان کردن است و به روی آن-ها نیاوردن.
23. سؤال و جواب کنیز باهارون الرشید
هارون الرشید را کنیزی بود دارای جمال ظاهری و کمال باطنی و از ذوق، هوش و دانش بهره ای وافرداشت، شبی ازشب-هاهنگام زناشویی هارون به اوگفت:پشت بگردان،کنیزگفت: خدای تعالی فرموده است:فأتوهن من حیث امرکم الله.
هارون گفت: این راهم فرموده است:نساءکم حرث لکم فأتواحرثکم انّی شئتم.
کنیز گفت: آری ولی این آیه منسوخ شده به این آیه: و أتوا البیوت من ابوابها.
هارون ازفصاحت و حاضر جوابی آن کنیز در شگفت شد و به وی صله ای بخشید.
24. حاجی عبدالتقی و جندقی
جندقی در باره عبدالتّقی کې بیت الخلا ساخته می گوید:
حاجی عبدالتقی خلایی ساخت
که بگویند ذکر او از پس
گفت یغما برای تاریخاش
توشهی آخرت همیناش بس!
25. شاعر طنز پرداز و فرزانه هرات
حاجی اسماعیل سیاه، -شاعر طنز پرداز و فرزانه هرات- تخلّص « گُوزک» را برای خود انتخاب کرده بود. گویند شاعری که «ندرت» تخلّص می-کرد به هرات رفت. در محفلی «ندرت» را به حاجی اسماعیل معرفی کردند. « ندرت» شنیده بود حاجی در شعر «گوزک» تخلّص می کند، از سر تعریض و طعنه به حاجی گفت: حاجی آقا! شنیده ام که شما بسیار خوب شعر می سرایید. حاجی اسماعیل به جوابش گفت: همیشه نه، ولی گاهگاهی بر سبیل ندرت می سرایم.
26. معلّم مکتب خانه
کودکی در مکتب خانه برای معلّم خود می خواند: " وَ اِنَّ عَلیکَ الَّلعنَةَ اِلی یومِ الدّین : و لعنت تا روز قیامت بر تو خواهد بود."(حجر/35) و مکرر آیه را تکرار می-کرد. معلّم عصبانی شد و گفت: علیک و علی والدَیکَ : بر تو و بر پدر و مادرت باد.
کودک گفت: در این قرآن که من می خوانم(علیک) هست و(علی والدیک) نیست. آیا آن-را اضافه کنم؟!
27. حاضر جوابی رودکی
رودکی به جوابی کسی که اوراملامت می کرد ولی ریش خود را سیاه می کند می گوید:
من موی خویش را نه ازآن میکنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند
من موی از مصیبت پیری، کنم سیاه
28. حاضر جوابی منعمی
آقای ملا عباس منعمی سال-ها پیش در یکی از روستاهای کاشان با جماعتی روبرو می شود که مستمع سخنان آخوندی به نام شیخ حسن بوده اند. شیخ حسن که سواد زیادی نداشته ولی آرام آرام در بالای منبر روضه می خوانده است. ملّا عباس به طنز شعر زیر را فی البداهه می سراید:
شیخ حسن روضه خوب می خواند
روضه بی چاپ و چوب می خواند
اول صبح می رود منبر
مختصر تا غروب می خواند
29. حاضر جوابی ها در فکاهیّات
گاهی در فکاهیّات می-توان حاضر جوابی های را یافت:
کشیش به محکوم اعدام با دار گفت: «قبل از اینکه دریچه زیر پایت را بکشیم٬ حرفی برای گفتن نداری؟»
و مرد محکوم می گوید: « چرا فکر می-کنم این دریچه لعنتی چیز خطرناکیه.»
30. حاضر جوابی های استاد قاسم
روزی امیر حبیب الله خان سراج در قصر باغ بابر مصروف استماع موسیقی بود. وی آزرده خاطر از جهتی بود. ناگهان به استاد قاسم خورده گرفته به عصبیّت و برافروختگی گفت: ساز و آواز به این بی ربطی، نی که گِل لگد می-کنی؟ امیر فرمان داد تا نسقچی جهت تنبهء استاد آورده شود. در همین موقع(داپس) سفیر حسن نیت دولت بریتانیا ب- حضور امیر رسید. بعد از عرض احترام نزدیک امیر در چوکی مخصوصی نشست. چون چشمش به استاد موسیقی خورد با اشارهء سر به استاد احترام نمود و بعد مصروف صحبت امیر گردید. استاد برافروخته از کردار امیر بود شروع به نواختن موسیقی نمود و در آغاز این بیت از شعر معروف میرزا مظهر خان جانان را به آواز بلند در سُر بیرمی بخواند:
نه طمع ئی ز دنیا نه ز دین نصیب مظهر
تو به فن بی-کمالی چقدر کمال داری
چون امیر حبیب الله خان مصروف صحبت با سفیر بریتانیا بود متوجه این شاه فرد استاد قاسم نگردید ورنه استاد را سخت تنبیه می- کرد."
مکتب ماست جای استقلال
سرنمودن فدای استقلال
درس ما نکته های آزادی
سبق ما هوائی استقلال
استاد قاسم با غرور و بدون تأمل این بیت را در جریان نواختن الات موسیقی خواند:
می-زند چشم کبود تو به مژگان ناخن
ترسم ای دوست میان من و تو جنگ شود
و این را چنان شوریده و مست خواند که مایه شگفتی و تعجب داپس گردید و بی اختیار به احترام استاد به پا خاست و به کف زدن پرداخت.
31. حاضر جوابی های شیخ مفید
روزی قاضی عبدالجبّار در بغداد در مجلس حضور داشتند، در این هنگام شیخ مفید وارد مجلس شد، و در پائین مجلس نشست، و پس از مدتی ، به قاضی رو كرد و گفت: من از تو در حضور این علماء سۆالی دارم . قاضی گفت: بپرس.
شیخ مفید گفت: شما در مورد این حدیث چه می گوئید كه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در غدیر فرمود: من كنت مولاه فعلی مولاه كسی كه من رهبر او هستم ، پس علی (علیه السلام) رهبر او است آیا این حدیث ، مسلّم و صحیح است كه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر فرموده است ؟ قاضی گفت: آری، حدیث صحیح می باشد.
شیخ مفید گفت: منظور از كلمه مولی چیست؟ قاضی گفت: مولی به معنی اولی (بهتر) است . شیخ مفید گفت: پس این اختلاف و خصومت بین شیعه و سنی چیست ؟
با این كه پیامبر (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) را بهتر از دیگران معرفی نموده است . قاضی گفت: این حدیث، روایت است، ولی خلافت ابوبكر، درایت و از روی اجتهاد و درك می باشد، و انسان عادل روایت را همتای درایت قرار نمی دهد یعنی درایت مقدّم است.
شیخ مفید گفت: شما درباه این گفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه می گویید كه به علی (علیه السلام) فرمود: حربك حربی و سلمك سلمی: جنگ تو، جنگ من است ، وصلح تو صلح من است . قاضی گفت: این گفتار بر اساس حدیث صحیح است.
شیخ مفید گفت: نظر شما درباره اصحاب جمل كه به جنگ علی(علیه السلام) آمدند مانند طلحه و زبیرو... چیست؟ قاضی گفت: ای برادر، آن-ها توبه كردند.
شیخ مفید گفت: ای قاضی ! جنگ آنها درایت (و حتمی) بوده است ولی توبه كردن آنها روایت شده است، و تو در مورد حدیث غدیر گفتی، روایت معادل درایت نیست (و درایت مقدم می باشد).
قاضی از پاسخ به شیخ مفید، عاجز و درمانده شد، سر درگریبان فرو برد و سپس گفت: تو كیستی ؟ شیخ مفید جواب داد: من خدمت-گزار تو محمد بن محمد بن نعمان حارثی هستم .
قاضی از مسند قضاوت برخاست، و دست شیخ مفید را گرفت و بر آن مسند نشاند و گفت: انت المفید حقا، براستی كه تو انسان مفید (سود بخشی) هستی . چهره های علمای بزرگ مجلس در هم كشیده شد،
وقتی قاضی، ناراحتی آن-ها را در یافت به آنها رو كرد و گفت : ای علماء! این مرد شیخ مفید مرا مجاب كرد و در پاسخ او عاجز شدم ، اگر كسی از شما قادر به جواب او است ، اعلام كند تا او را بر مسند بنشانم و شیخ مفید به جای خود بنشیند، هیچ كس جواب نداد و این موضوع شایع گردید، و علت نام گذاری او به مفید از همین جا سرچشمه گرفت. 15
محمد بن نعمان معروف به شیخ مفید، از علمای برجسته و فقهاء ومتكلمین بزرگ و از زهّاد و وارستگان كم نظیر شیعه ،از جمله افرادی است كه به حاضر جوابی و برخورداری از منطق و استدلال قوی شهره بودند، بگونه ای كه كه سنی و شیعه او را به علم و كمال و صراحت بیان قبول داشتند، جنازه او را هشتاد هزار نفر تشییع كردند و در حرم كاظمین به خاك سپردند. شیخ مفید از نوابغ تاریخ است كه بیش از دویست كتاب ، تالیف نمود، و اهل تسنن او را بزرگترین عالم از علمای شیعه می دانستند. نتیجه این-كه، استدلال و منطق قوی می تواند زمینه مناسبی را برای جذب مخاطب به سمت پیام مورد نظر فراهم آورده و از این طریق بستر لازم را برای تبلیغ دین خدا ایجاد نماید.
31. حاضر جوابی ها جالب و خنده دار
گویند: “مریلین مونرو ” یک وقتی نامه ای به ” البرت اینشتین ” نوشت:فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . . چه محشری می شوند!
“اینشتین”در جواب نوشت:ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
32. واقعا هم که چه غوغایی می شود!
ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!
33. روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است. برنارد شاو هم سریع جواب می-دهد: بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!
34. روزی نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:«شما برای چی می نویسید استاد؟ »
برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»
نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ می-نویسم! »
وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »
35. روزی چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه. این- جا منتظر باش تا من برگردم. راننده میگه:نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰پوند می ده. راننده میگه:گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!
36. نانسى آستور – (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) -روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل رو کرد و گفت:من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر مىریختم.چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز):من هم اگـر شوهر شما بودم مىخوردمش.
37. میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده…که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه…بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه. من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه. ولی من این کار رو می کنم!
38. حاضر جوابی های کودکانه
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار عظیمالجثهاى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.
39. یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم سفید مىشود.دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
40. عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه
بچهها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید وبگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
41. معلم داشت جریان خون در بدن را به بچهها درس مىداد. براى این که موضوع براى بچهها روشنترشود گفت بچهها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود. بچهها گفتند: بله! معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستادهام خون در پاهایم جمع نمىشود؟ یکى از بچهها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
42. بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته
بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست. در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچهها رویش نوشت: هر چند تا مىخواهید بردارید! خدا مواظب سیبهاست.
43. حاضر جوابی های سید حسن مدرس
مرحوم آیت الله مدرس در حاضر جوابی، اگر بینظیر نبوده باشد، تحقیقاً کم نظیر بوده است. ایشان بدون تأمل، چنان زیبا و ادیبانه پاسخ میداد، که موجب تحیّر افراد میشد. حاضر جوابیهای او آن قدر جالب توجه بود که اگر در مجلس، وسط سخنرانی مدرس، کسی جملهای میگفت و صدا به همه نمایندگان نمیرسید، گفته او را از یکدیگر جویا میشدند. در این گفتار مختصر، به بعضی از حاضر جوابی های ایشان اشاره می شود:
الف. مخالفت به نفع دزدان!
زمانی که نصرتالدوله وزیر دارایی بود، لایحهای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یک صد قلاده سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگها بیان کرد و گفت: این سگها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را میگیرند.مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم. وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه میآوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟ مدرس جواب داد: «مخالفت من به نفع شما است، مگر شما نگفتید، این سگها به محض دیدن دزد، او را میگیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان ، اول شما را میگیرند، پس مخالفت من به نفع شما است». نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند.[16]
ب. چو نرمی کنی خصم گردد دلیر.
مدرس غالباً نامههایی که مینوشت، روی کاغذ پاکت تنباکو و کاغذهایی بود که در آن روزگار، قند در آن میپیچیدند. یکی از وزیران نامهای این چنینی از مدرس دریافت داشته و آن را اهانت به خود دانسته بود. روزی یکی از آشنایان مدرس آمد و یک دسته کاغذ آورده به مدرس گفت: جناب وزیر این کاغذها را فرستادهاند که حضرت آقا مطالب خود را روی آنها مرقوم فرمایند. مدرس گفت: عبدالباقی! چند ورق از آن کاغذهای مرغوب خودت را بیاور. فرزند مدرس فوری بستهای کاغذ آورد. مدرس به آن شخص گفت: آن بسته کاغذ وزیر را بردار و این کاغذها را هم روی آن بگذار، سپس روی تکه کاغذ قند نوشت: جناب وزیر! کاغذ سفید فراوان است، ولی لیاقت تو بیشتر از این کاغذ که روی آن نوشتهام نیست.[17]
ج. یک مرد و یک نامرد.
روزی رضا شاه به مدرس گفت: تنها دو مرد در ایران وجود دارد. یکی من و دیگری تو. مدرس بلافاصله جواب داد: نخیر، اشتباه میکنی، تنها یک مرد و یک نامرد در ایران وجود دارد. آن مرد منم و نامرد تو.[18]
د. دعا به جان رضا شاه!
«…زمانی رضا شاه به سفر رفته بود، وقتی آمده بود، مرحوم مدرس گفته بود که من به شما دعا کردم. خیلی او خوشش آمده بود که چطور یک دشمن دعا کرده، مدرس گفته بود: نکته این است که اگر تو مرده بودی اموالی که از ما غارت کرده بودی و به خارجی ها داده بودی همه از بین رفته بود و من دعا کردم تو زنده باشی برگردی، بلکه بتوانیم ما مال ها را برگردانیم…».[19]
ه. یقه باز.
در زمستان هنگامی که مدرس از پلههای مجلس بالا میرفت، یکی از نمایندگان مجلس به او برخورد و گفت: شما در این زمستان سخت، با این پیراهن کرباسی و یقه باز گرفتار سرماخوردگی میشوید. مدرس نگاهی تند به او نمود و گفت: کاری به یقه باز من نداشته باش. حواست جمع دروازههای ایران باشد که باز نماند.[20]
و. سفارش برای استخدام.
یک روز طلبهای نزد مدرس آمد و نامهای نوشته بود: اجازه بفرمایید در وزارت معارف به عنوان معلم استخدام شوم. مدرس روی یک قطعه کاغذ نوشت: آقای وزیر معارف! حامل نامه، یکی از دزدان است و قصد همکاری با شما را دارد، گردنهای به وی واگذار کنید. طلبه، نامه را گرفت و رفت. پس از چند لحظه خجالت زده بازگشت و گفت: آقا! چه بدی از من دیدهاید؟ اگر کسی به شما چیزی گفته، دروغ گفته است. مدرس جواب داد: اگر بگویم که تو شخص فاضل و متدینی هستی، تو را راه نمیدهند. برو و نامه را ببر. او مجدداً نامه را برد و فردای آن روز خدمت مدرس رسید و گفت: آقا! استخدام شدم و مدیریت یک مدرسه را هم به من دادهاند.[21]
ز. سوغات برای رضا شاه!
پس از بازگشت مدرس از اصفهان، رضا شاه به او گفت: برای ما چه سوغات آوردهای؟ پاسخ داد: سوغات خوبی برای شما آوردهام، میترسم قدر آن را ندانید. سوغات من این است که بیشتر اعضای دولت به نام شما، مردم را میچاپند و اذیت میکنند. من با خود گفتم این مطلب را به شما بگویم تا بدانید و در رفع آن بکوشید. اگر نصیحت مرا بشنوید، بهترین سوغات برای شما است.[22]
ح. رضا شاه برای مدرس پول میفرستد!
سرلشکر خدایار از طرف رضاخان نزد مدرس آمد و با کمال تواضع و احترام گفت: رضا شاه میگوید: خوب است شما به درس و بحث خود بپردازید و از دخالت در امور سیاسی خودداری کنید. رضا شاه میل دارد باب مراوده را با شما باز کند و به هر طریق که بپسندید با شما روابط حسنه داشته باشد و همه اوامر شما را در امور مملکتی اطاعت خواهد کرد. ضمناً مبلغ یکصد هزار تومان برای شما فرستاده تا در هر راهی که صلاح میدانید به مصرف رسانید.مدرس چند لحظهای به آن پول نگاه کرد. سپس فرمود: به رضاخان بگویید که من وظیفه شرعی دارم که در امور مسلمانان دخالت کنم، اسم آن را سیاست بگذارید یا چیز دیگر، هر چه باشد فرق نمیکند. من وظیفه خود را انجام میدهم. سیاست در اسلام چیز جدایی از دین نیست. در اسلام دین و سیاست با هم است. اسلام، مسیحیت نیست که فقط جنبه تشریفاتی، آن هم هفتهای یک روز در کلیسا داشته باشد. این پول ها را هم ببر که اگر این جا بماند تمامی آن به مصرف نابودی رضاخان خواهد رسید. خدایار، مأیوسانه از خانه مدرس (به همراه پولها) بیرون رفت.[23]
ط.. حاضر جوابی در مقابل خلیفه عثمانی.
زمانی که اوضاع و احوال پایتخت دچار هرج و مرج میشود، در کرمانشاه، دولت موقت تشکیل شده و مدرس، وزیر عدلیه و اوقاف میگردد. به مناسبتی اعضای کابینه موقت برای پارهای مذاکرات با دولت عثمانی (که تا کرمانشاه و همدان را تصرف کرده بودند) به ترکیه سفر کردند. هنگام ملاقات با سلطان «محمد خامس»، خلیفه عثمانی، ابتدا مدرس خود و همراهان را به خلیفه عثمانی معرفی میکند و اظهار می دارد: از این که با صراحت صحبت میکنم، عذر میخواهم. ما روحانیون در ایران در زمان استبداد آزاد بودیم، در حکومت مشروطه هم به علت این که نماینده مردم بودم، آزاد بودم، این جا هم مطالب خود را آزاد اظهار میکنم. مقصود ما از مهاجرت به کشور شما این است که دولت عثمانی روابط دو دولت ایران و عثمانی را که هر دو مسلمان هستند، محترم بدارد. حُسن رابطه به نفع طرفین است. دولت عثمانی قسمتهایی از ایران را اشغال کرده، ادامه این وضع به مصلحت شما نیست، مردم ناراضی هستند و اگر ما در محل اختلافاتی داریم، خودمان آن را حل و فصل خواهیم کرد. خلیفه عثمانی گفت: شما در حکومت مشروطه تاکنون کار مفیدی انجام ندادهاید. مدرس پاسخ داد: این طور نیست. ما کارهای زیادی انجام دادهایم. امنیت به وجود آورده ایم، تأسیس اداره پست و پُست خانه از کارهای ما است. ما هر روز با تمام دنیا در مکاتبه هستیم. حال آن که هنور دولت شما پُست خانه ندارد. بیانات مدرس، خلیفه عثمانی را تحت تأثیر قرار میدهد؛ لذا خلیفه میگوید: این جا کشور خودتان است.[24]
محمود اکبری و محمود نظریو
پی نوشت ها:
1. داستان ها و پندها، ص 137.
2. همان، ج 9، ص 88.
3. گلشن لطایف، ص 311.
4. کشکول طبسی، ج 1، ص 131.
5. همان.
6. کشکول مختار، ص 121.
7. مستطرف، ج 1، ص 45.
8. کشکول طبسی، ج 1، ص 138.
9. انیس الادباء، ص 96.
10. کشکول طبسی، ج 1، ص 147.
11. مردان علم در میدان عمل، ج 1، ص 438.
12. صد و یک مناظره جالب و خواندنی، محمدی اشتهاردی.
13. سوره اسراء، آیه 72.
14. روزنامه جمهوری اسلامی.
15. محمد محمدی اشتهاردی، داستان دوستان، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم.
16. باقی، عبدالعلى، مدرس مجاهدی شکست ناپذیر، ص ۲۰۲؛ مدرس، ج ۱، ص ۲۴۴؛ سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
17. مدرسی، علی، مدرس ، ج ۱، ص ۱۹۴٫
18. سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
19. امام خمینی، روح الله، صحیفه امام، ج۱۰، ص ۱۰۱٫
20. مدرسی، علی، مدرس ، ج ۱، ص ۱۸۷٫
21. باقی، عبدالعلى، مدرس مجاهدی شکست ناپذیر ، ص ۲۰۳٫
22. همان، ص ۷۷٫
23. مدرسی، علی، مدرس، ج ۱ ، ص ۲۴۱٫
24. باقی، عبدالعلى، مدرس مجاهدی شکست ناپذیر، ص ۴۰ و ۴۱٫
منابع:
* قرآن کریم
۱-ooshzad.blogspot.com
۲- وب سایت رمز آشوب
۳-akbar-salmanpanah.blogfa.com
۴-کابل ناټه ویب سایت
florencebaran.parsiblog.com-۵
۶-futurama.ir
۷- salam-socialism.blogfa.com
8- جنگ جوان، محمود اکبری.
9- URL : http://www.hawzah.net
10- iranianpsychologist.blogfa
giooyenegar.blogfa -11
12- دکتر عبدالحسن زرین کوب .از کوچه رندان(درباره زندگی و اندیشه حافظ)
13- آقای روان شناس.ندیدم کس بدون جوابی. وب سایت.
14- Alireza2008.parsiblog.com
15-د. ولسي مرغلرې له کتاب څخه
16-رمز اشوب وب
17- Kabulnath .de/salae
Akbar-salmanpanah.blogfa-18
19- http://www.farda.org/محمود نظری.
20. http://www.dastanak.com/1388/06/26/post-106/
21. http://islampedia.ir/fa/1391/04/