عدالت، ارزش نخستین در حقوق

دقیق و مستند بدانیم.

عدالت اجتماعى

حقوق و عدالت
تعریف عدالت
عدالت، مقدس‏ترين مقدّسات بشر است. لااقل در ميان مقدّسات اجتماعى؛ از قبيل آزادى، دموكراسى و مساوات، از همه مقدّس‏تربوده، تأمين كننده همه آن مقدّسات مى‏باشد. عدالت، آرمان‏هماره بشر و امرى مافوق انسانى است كه شايسته است همه‏انسان ها، از هيچ گونه فداكارى ممكن، در راستاى برقرارى آن، دريغ ننمايند.اسلام به عدالت فوق العاده اهميت داده، آن را اصلى بسيار حياتى و يك وظيفه اجتماعى كاملاً نقش آفرين دانسته، آن را به منزله ركن وپايه جامعه انسانى ارزيابى مى‏كند.عدالت عبارت است از تعامل متناسب با هر كس و هر چيز به حسب استعداد،لياقت،شايستگى‏ و ميزان فعاليتش و خلاصه دادنِ حقّ هر صاحب حقى.عدالت اجتماعى به معناى فراهم شدن امكان بهره مندى همه افراد از سهم بالقوه خويش در جامعه، بر مبناى استحقاق وبردن مسابقه عمل و صلاح در زندگى، مساوات در جعل و اجراى قانون؛ فراهم نمودنِ شرايط لازم و رفع موانع براى همگان به صورت يكسان مى‏باشد. عدالت اجتماعى از جهت وضع قانون، لحاظ قانونى امكانات مساوى براى پيشرفت و طى مدارج ترقى توسط همگان، و جايز نبودن ايجاد مانع براى افراد، به بهانه‏هاى غير طبيعى مى‏باشد.(1)
مفهوم عدالت
«عدالت » مفهومی است که بشر از آغاز تمدن خود می شناخته و برای استقرار آن کوشیده است. مشاهده طبیعت و تاریخ رویدادها، و اندیشه در خلقت از دیرباز انسان را متوجه ساخت که جهان، بیهوده آفریده نشده است; هدفی را دنبال می کند و نظمی بر آن حکمفرماست (2) . انسان نیز در این مجموعه منظم و با هدف قرار گرفته است و با آن همگام و سازگار است. بنابراین، هرچه در راستای این نظم طبیعی باشد، درست و عادلانه است. حقوق نیز از این قاعده بیرون نیست و مبنای آن در مشاهده موجودات و اجتماعهای گوناگون است. پس، از ملاحظه «آنچه هست » می توان به جوهر «آنچه باید باشد» دست یافت. به بیان دیگر، در شیوه ارسطویی جستجوی عدالت نیز واقع گرایی دیده می شود و پایه آن مشاهده و تجربه است. (3)این مقاله جای تفصیل برای ملاحظه سیر تاریخی عقاید نیست، ولی تعریفهای مهمی که از عدالت شده است بدین گونه خلاصه می شود:
افلاطون; عدالت اجتماعی
افلاطون در کتاب «جمهور» به تفصیل از عدالت سخن می گوید. (4) به نظر او عدالت آرمانی است که تنها تربیت یافتگان دامان فلسفه به آن دسترسی دارند و به یاری تجربه و حس نمی توان به آن رسید. عدالت اجتماعی در صورتی برقرار می شود که «هرکس به کاری دست زند که شایستگی و استعداد آن را دارد، و از مداخله در کار دیگران بپرهیزد». پس، اگر تاجری به سپاهیگری بپردازد یا یک فرد سپاهی حکومت را به دست گیرد، نظمی که لازمه بقا و سعادت اجتماع است به هم خواهد ریخت و ظلم جانشین عدل خواهد شد.حکومت، شایسته دانایان و خردمندان و حکیمان است و عدل آن است که اینان بر موضع خود قرار گیرند و، به جای پول و زور، خرد بر جامعه حکومت داشته باشد.بی گمان، مقصود افلاطون طبقاتی کردن جامعه به شیوه خوانسالاران نبوده است. زیرا، در جامعه آرمانی او اوصاف سپاهیگری و حکمت و تجارت اکتسابی است نه ذاتی یا ارثی، و معیار توصیف اشخاص به هنگام اشتغال است نه ولادت. با وجود این، بر آن خرده گرفته اند که چرا وضع شغل و معلومات شخص او را به حکم طبیعت تنها سزاوار کاری معین می کند، چندان که تجاوز از آن ستمگری باشد. وانگهی، تقسیم میان آزادمردان و بردگان نیز در این طبقه بندی می گنجد: چنانکه ارسطو بر همین پایه ادعا کرد که بعضی از مردم به حکم طبیعت خود برده اند و باید در همین وضع باقی بمانند. (5)اشکال دیگر چنین خلاصه می شود که پایه حکومت آرمانی افلاطون استبداد دانایان و روشنفکران است که تنها چند تن از حکیمان شایسته آنند نه همه مردم، (6) و قانون در آن نقشی ندارد.نفس آدمی نیز به عدالت نیازمند است، و هنگامی این فضیلت به دست می آید که هر یک از قوا در جای خود قرار بگیرد و نظمی خاص بر روابط آنها حکمفرما باشد. تمام قوای انسانی، مانند خشم و شهوت، باید زیر فرمان عقل قرار گیرد و هر کدام عهده دار وظیفه خود شود. (7)مانند این مضمون را در ادبیات و حکمت و فقه نیز فراوان می توان دید، که نشانه نفوذ افکار حکیم دانای یونانی است. از جمله درمثنوی مولوی می خوانیم:عدل چه بود وضع اندر موضعش/ظلم چه بود وضع در ناموقعش//نیست باطل هرچه یزدان آفرید/از غضب و ز حلم و ز نضج و مکید//خیر مطلق نیست زینهار هیچ چیز/شر مطلق نیست زینها هیچ چیز//نفع و ضر هر یکی از موضع است/علم از این رو واجبست و نافعست (8). همچنین از شیخ طوسی در مبسوط نقل شده است که می نویسد: «ان العدل فی اللغة، ان یکون الانسان متعادل الاحوال متساویا». (9) در تفسیر «المیزان » (ج 1، ص 371) عدالت با این عبارت تعریف شده است: «وهی اعطاء کل ذی حق من القوی حقه، و وضعه فی موضعه الذی ینبغی له » و این مضمونها نفوذ اندیشه های افلاطون را در این زمینه نشان می دهد.چنانکه گفته شد، افلاطون، که مفهوم عدالت را در جامعه ای با فضیلت جستجو می کند، عدالت اجتماعی را در حکومت دانشمندان و خردمندان می بیند و تجاوز به این تخصیص را ظلم می شمارد. ارسطو; اعطای حق به سزاوار آن به نظر ارسطو، عدالت دارای دو معنی خاص و عام است: (10) عدالت به معنی عام شامل تمام فضایل است. زیرا هرکس به کار ناشایسته ای دست زند ستم کرده است. سعادت واقعی از آن کسی است که با فضیلت باشد و از دستورهای عقل اطاعت کند. فضیلت انسان دو آفت بزرگ دارد: افراط و تفریط، که بایستی از هر دو پرهیز کرد. میانه روی و اعتدال، میزان تشخیص رذایل از فضایل است. پس تهور و ترس هر دو مذموم و حد وسط بین آنها یعنی شجاعت فضیلت است، همچنان که سخاوت میانه بخل و تبذیر، و مناعت و تواضع، اعتدال میان تکبر و زبونی است. در آخرین تحلیل، می توان گفت: عدالت به معنی عام، «تقوای اجتماعی » است. (11)در نظر ارسطو، انسان، به حکم طبیعت، نه خواهان فضیلت و کمال است نه گریزان از آن. فطرت انسان بسیط است و فضیلت و عدالت، اکتسابی. منتها، طبیعت او به گونه ای است که می تواند خود را با آنچه کسب کرده سازگار کند و با خو کردن به آن کمال یابد. (12)نفوذ کرده است: از جمله در اخلاق عالم آرا (محسنی) می خوانیم که: «عدالت جامع فضایل است و مانع رذایل » و در توجیه آن می نویسد: «به جهت وحدت تناسبی است که در میان اجزای متباینه به هم می رسد و کثرت را به صورت وحدانی جلوه می دهد و آنجا که حضرت خیر الانام به کلام معجز نظام «خیر الامور اوسطها» به خیریت اوساط تصریح فرموده، شرف عدالت را بر وجهی ابلغ بیان نموده...» (ص 34). خواجه نصیرالدین طوسی نیز در کتاب اخلاق ناصری می نویسد: «اما انواعی که در تحت جنس عدالت است دوازده است: اول صداقت، دوم الفت، سوم وفا، چهارم شفقت، پنجم صلت رحم، ششم مکافات، هفتم حسن شرکت، هشتم حسن قضا، نهم تودد، دهم تسلیم، یازدهم توکل، دوازدهم عبادت...». (13)عدالت، به معنی خاص کلمه، برابر داشتن اشخاص و اشیاء است. هدف عدالت همیشه تامین تساوی ریاضی نیست. مهم این است که بین سود و زیان و تکالیف و حقوق اشخاص، تناسب و اعتدال رعایت شود. پس، در تعریف عدالت می توان گفت: «فضیلتی است که به موجب آن باید به هر کس آنچه را که حق اوست داد.» (14)ارسطو عدالت را به معاوضی و توزیعی تقسیم می کند: مقصود از عدالت معاوضی، تعادل میان دو عوض در معامله است، به گونه ای که یکی از دو طرف قرارداد نتواند به بهای فقر دیگری ثروتمند شود یا هر دو عوض را به دست آورد. این مفهوم عدالت خود به خود در قرارداد به دست می آید، ولی ضمانت اجرای آن جبران خسارتی است که زیان دیده را به وضع متعادل بازگرداند و برابری را تامین کند. برعکس، عدالت توزیعی، مربوط به تقسیم ثروت و مناصب اجتماعی است و ناظر به زندگی عمومی و نقش دولت است. (15) رومیان; نفع مشترک تعریف ارسطو در نوشته های اولپین (16) و در کتاب دیژست مورد قبول قرار گرفته و سیسرون عامل دیگری بر آن افزوده است و می گوید «باید به هرکس آنچه را سزاوار است داد، مشروط بر این که به منافع عمومی زیان نرسد». اصطلاح «نفع مشترک » یا «نفع عموم » که در تعریف سیسرون آمده است، از آن پس در بیشتر رساله های حقوق و اخلاق تکرار شده است و می توان گفت که سایر تعریفها، با اندک تفاوت، همان است که ارسطو فیلسوف یونانی گفته و حقوقدانان رومی کامل ساخته اند. (17) ترجیح منافع قابل احترام ترپاره ای از نویسندگان، عدالت را نظامی دانسته اند که برتری منافع قابل احترام تر را تامین می کند. مقصود از این گفته این است که، نظم اجتماعی بر مبنای زور و قدرت قرار نگیرد و، به جای منافع قوی تر، منافع قابل احترام تر رجحان داده شود.
عدالت صوری و ماهوی
برخی «عدالت » را به صوری و ماهوی تقسیم کرده اند. (18) عدالت صوری به معنی برابری است و تنها مفهومی از عدالت است که با همه معیارهای پیشنهاد شده برای تمیز «عدالت » سازگار است و همگان درباره آن به توافق رسیده اند. و گروهی عدالت ماهوی را نیز برابری مطلق همگان شمرده اند. (19) بر مبنای عدالت صوری، اگر قاعده ای به همه موقعیتها و اشخاصی که موضوع آن قرار می گیرد یکسان حکومت کند و تبعیض روا ندارد، عادلانه است، خواه مفاد آن درست باشد یا نادرست.برعکس، در عدالت ماهوی به مضمون و محتوای قاعده نیز توجه می شود و «برابر داشتن » کفایت نمی کند; کیفیت نیز مطرح است و «سزاوار بودن » نیز شرط اجرای عدالت به شمار می آید.برای مثال، عدالت این نیست که هر قاتلی بدون توجه به وضع روحی و جسمی و سن ویژه اش، به اعدام محکوم شود یا کیفر نوعی دیگری ببیند. ولی، برابر داشتن تمام کسانی که در موقعیت یکسان قرار گرفته اند لازمه عدالت است. به طور معمول، عدالت به معنی کامل خود به کار می رود، مگر این که با قید «صوری » همراه باشد.
عدالت طبیعی و حقوقی
ارسطو در کتاب اخلاق خود، «عدالت » را به طبیعی و قانونی تقسیم می کند. مقصود او از عدالت طبیعی قواعد همگانی و نوعی است که از طبیعت اشیاء سرچشمه می گیرد و ارتباطی به عقاید اشخاص و قوانین حاکم بر جامعه ندارد. برعکس، عدالت قانونی وابسته به اوامر و نواهی قانون است و ضابطه نوعی ندارد. برای مثال، نرخ بازخرید زندانی را قانون معین می کند و اجرای عدالت قانونی، منوط به پرداخت همان نرخ است. بدین ترتیب، برخلاف عدالت طبیعی که چهره آرمانی و الهی دارد، عدالت قانونی همانند حسن و قبح شرعی نزد متکلمان و عالمان اصول اسلامی است و از داده های قانون استنباط می شود.این تقسیم، الهام بخش نویسندگانی است که از بیم تجاوز دادرسان به آرمانهای ملی و اختلاط صلاحیتهای قوه قانونگذاری و قضایی، اجرای عدالت را به طور مقید و در چارچوب قوانین برای دادرسان مجاز شمرده اند: بدین ترتیب که دادرس، در مقام تفسیر قوانین، می تواند از عدالتی که مجموعه قوانین به او تلقین می کند الهام بگیرد و پا را از آن حدود فراتر ننهد. به بیان دیگر، قاضی باید همچون اسیری در بند، حرمت زنجیرهای قانون را که بر پای اوست نگاهدارد و قدم در «سیاست قانونگذاری » ننهد. ولی، واقع این است که تنها بخشی از این توصیه جامه عمل می پوشد:بی گمان دادرس، اسیر اندیشه ها و اصولی است که خواندن و تفکر در قوانین به او القا کرده است. عادت به اجرای قانون و رعایت آیین دادرسی و شغلی نیز به وجدان اکتسابی او افزوده می شود و از او انسانی می سازد که به دشواری می تواند این زنجیرهای روانی را پاره کند و آزاد بیندیشد. به همین دلیل است که در همه نظامهای حقوقی سرزمینی آزاد نیز پیش بینی شده تا مردمی به حکم وجدان اجتماعی و ذهن زلال خود داوری کنند و با نام «هیات منصفه » جای قاضی حرفه ای و مقید را بگیرند.ولی، وجدان دادرس و آرمانهای او را تنها قوانین و آیینهای دولتی آبیاری نمی کند. او، هم انسانی مستقل است و هم عضوی از جامعه، و هر دو عنوان از ارکان شخصیت او است: به عنوان انسان از نژاد و وراثت و تربیت خانوادگی و باورهای اخلاقی و مذهبی و موقعیت تاریخی و جغرافیایی خود متاثر است، و به عنوان عضوی از اجتماع، اندیشه او از وجدان توده مردمی که با آنان ارتباط خویشی و اقتصادی و قومی دارد تاثر می پذیرد. پس، آنچه او عدالت می بیند بازتابی از ترکیب عوامل پیچیده روانی و اجتماعی گوناگون است و آنگاه که در خلوت خویش به عدالت می اندیشد نمی تواند در چارچوبی که دولت برای او فراهم کرده است باقی بماند و روح خود را در حصار «عدالت قانونی » نهد. ممکن است چنین وانمود کند که تنها قانون را به کار می بندد، ولی واقعیت این است که، در فرض سکوت و نقص قانون، او به ندای وجدان خود بیش از هدف قانونگذار، حساس است و می کوشد، تا آنجا که ابزارهای منطقی انتساب فکر به قانونگذار کارایی دارد، عدالتی را که محترم می دارد رعایت کند و حتی جانب انصاف را نگه دارد.تامل در رویه های قضایی (20) نشان می دهد که بسیاری از آراء دادگاهها از نظر منطقی قابل توجیه نیست و چه بسا مخالف با قانون است. همه این انحرافها را به اشتباه یا سوء نیت قاضی نمی توان نسبت داد; گاه وجدانی بیدار و آگاه است که به سوی عدالت گام برمی دارد و نظریه های حقوقی را در استخدام می گیرد.بدین ترتیب، به جای «عدالت قانونی » که مفهومی بیهوده و خنثی را به ذهن می آورد، باید از عدالت قضایی یا حقوقی سخن گفت تا نمودار تمام واقعیتهای قانونی و اجتماعی و روانی باشد و گویای نظمی شود که سلسله مراتب دادگاهها و تکلیف اجرای قانون به آن می بخشد. قاضی در خدمت قدرتی که او را برگزیده نیست; در خدمت عدالت است و از قانون به عنوان ابزار راهیابی به آرمان خود سود می برد. (21) نقد تعریفها; دشواری اعمال ضابطه هاهمه این تعریفها به جای خود درست است و چهره ای از آن توازن مطلوب و فضیلت والایی را که انسان در جستجوی آن است نمایش می دهد. زیرا، اگر در اجتماع هر چیز به جای خود قرار گیرد، یا به هرکس آنچه سزاوار است داده شود و مساوات رعایت گردد، یا از منافعی حمایت شود که بیشتر قابل احترام است، ریشه ظلم و فساد کنده خواهد شد و در این بهشت برین، تنها عدل حکومت می کند. ولی تمام اشکال در این است که، هر کس در اجتماع چه جایی دارد و چه چیز را سزاوار است و منافع قابل احترام تر کدام است؟ در واقع، عدالت به اموری تعریف شده که خود بر اجمال آن افزوده است و هیچ معلومی به دست نمی دهد. حد عدالت را به سادگی نمی توان معین ساخت، و اشکال حکیمان در این کار به همان اندازه است که در تعریف «حقیقت » و «جمال » گرفتار آنند:به عنوان مثال، با این که تعریف ارسطو فریبنده است، گاه اجرای آن به وسیله خود او چهره ای کریه می یابد: حکیم دانا، در اجرای همین تعریف و با الهام گرفتن از نوشته های افلاطون، استدلال می کند که «بعضی از مردم برحسب طبیعت خود برده اند و در نتیجه شایسته بندگی هستند». در واقع، تلخی این استنتاج را او حس نمی کرده است، چرا که زاده محیط خود بوده و بر پایه روابط اجتماعی و اقتصادی آن روزگار داوری کرده است.در مفهوم کلی «عدالت » گفتگوی مهمی وجود ندارد، ولی همین که بخواهند از این مفهوم کلی قواعد جزئی بسازند و آن را با وقایع خارجی منطبق سازند، اختلاف سلیقه ها شروع می شود. دلیل اصلی این اختلافها تعارض دو چهره عام و خاص عدالت است و همین امر سبب می شود که دادرس گاه به قانون متوسل شود و گاه به انصاف. (22) گروهی قانونی را با مفهوم «مساوات و دادن حق به صاحب آن » منطبق می دانند و جمعی دیگر آن را ظالمانه می شمرند. چنانکه دیدیم، درباره مبادله اموال و توزیع ثروت، به نظر پیروان حقوق فردی، عدالت اقتضا می کند که بین ارزش کار و کالاهایی که مبادله می شود تساوی برقرار باشد و بهترین وسیله تامین این عدالت احترام به اراده طرفین است. ولی، طرفداران حقوق اجتماعی می گویند، این روش با انصاف منطبق نیست، زیرا در آن، وضع بدنی و موقعیت اجتماعی افراد به حساب نیامده است و دالت حکم می کند که تمام ثروت ملی بین مردم به تناسب لیاقت آنان تقسیم شود. در چگونگی این تناسب نیز اختلاف شده است که آیا ثروت باید به تساوی بین همه تقسیم شود، یا به نسبت نیاز یا، سرانجام، به نسبت ارزش و مقدار کاری که انجام می دهند. (23)با وجود این، باید پذیرفت که مفهوم «برابری » به عنوان جوهر و اساس عدالت در همه این اختلاف سلیقه ها حفظ می شود. برای مثال، آنان که مایلند امتیازها و ثروتها به تناسب لیاقت یا نیاز تقسیم شود، این قاعده را می پذیرند که سهم کسانی که دارای لیاقت یا نیاز یکسان هستند «برابر» باشد. به همین جهت، برابری را عدالت صوری و مجرد نیز نامیده اند تا نمودار اشتراک آن در همه دیدگاهها باشد. (24) پس، به اعتباری می توان گفت که همه اختلافها در چگونگی «اداره عدالت » است نه در مفهوم آن. نتیجه عدالت مفهومی است اخلاقی. آموزشهای مذهبی و وضع اقتصادی و سیاسی در هر قومی اخلاقی به وجود می آورد، که بر حسب آن درباره داد و ستم، داوری می کنند. این احساس عدالت نزد همه بیش و کم وجود دارد، ولی بیشتر احکام عرفی ساده و ناقص است و همگان درباره مسائل حقوقی و اقتصادی، عدالت را تشخیص نمی دهند. همان گونه که در اخلاق باید عرف پاکان و پرهیزکاران را مبنا قرار داد، مفهوم عدالت را نیز باید در نوشته های دانایان حقوق و اخلاق جستجو کرد. به طور خلاصه، انسان طالب اجرای عدالت است. سخت ترین دلها نیز وانمود می کند که چنین شوقی را در درون خود دارد. تاریخ زندگی بشر را تلاش در راه تمیز و اجرای عدالت تشکیل می دهد. با وجود این، در جستجوی این گمگشته نزاعها برمی خیزد و ستیزها رخ می دهد، چندان که گاه ستمگران و زورمندان، ظلمها می کنند تا اثبات نمایند که منشی عادلانه دارند. عدالت پیوسته از این ابهام درونی رنج می برد و قربانی آزادی خود از تعلقها می شود. پس، آخرین چاره این است که با اخلاق پیوند خورد و همگام با آن تحول یابد. بدین ترتیب، آرمان عدالت و مصداقهای آن ثابت نیست و به جای عدالت معقول و جاودانه، باید از «عدالت زمانه » سخن گفت. دادرسان، هنرمندان تمیز اخلاق و عدالت و تواناترین حامیان این ارزشها هستند و پایبندی روانی آنان به رعایت حرمت قانون و آراء گذشته خود و همچنین سلسله مراتب قضایی که به وحدت رویه ها می انجامد، از مهمترین عوامل ایجاد نظم در اجرای عدالت و جلوگیری از آشفتگی راه حلها در این زمینه است. (25)چنانکه گفته شد، در نظر گروهی از نظریه پردازان، جوهر عدالت در دنیای کنونی «برابری » است. اجرای عادلانه قانون بدین معنی است که درباره غنی و فقیر و وضیع و شریف و در هر موقعیتی یکسان اجرا شود. (26) ولی، باید پذیرفت که در این مفهوم صوری و خشک هیچ گونه کیفیتی راه ندارد و نقص در همین جا است. بی گمان، عدالت ایجاب نمی کند که درباره هر مجرمی، قطع نظر از ویژگیهای فردی او، مجازاتی یکسان مقرر شود و کیفر به اعمال تعلق گیرد نه به اشخاص. عدالت صوری و مجرد برای صورت بخشیدن به این مفهوم اخلاقی و اداره آن کافی نیست و حکم دل و احساس و شرایط، در آن نقش مؤثری دارد. به گفته هیوم «این عقل نیست که معیار اخلاقی را معین و تحمیل می کند، احساس ما است ». وانگهی، انصاف نیز باید وسیله نرمش و انعطاف عدالت شود و از ناروایی در اجرا و اداره عدالت بکاهد و ارزشهای متعارض را جمع کند.برای مثال، در موردی که شخصی نیازمندتر و دیگری لایق تر یا مفیدتر است برای توزیع عادلانه نفعی که میان آن دو صورت پذیرد، چاره ای جز توسل به انصاف نیست.همچنین است در تقسیم خسارت میان توانگری که خطایش کوچکتر است با نیازمندی که خطای بزرگتری مرتکب شده است... و مانند اینها.به بیان دیگر، گاه اجرای قانون و قواعد عادلانه و مجردی که اندیشیده ایم مانند کیفر جرم در موردی خاص، وجدان عدالت خواه را قانع و راضی نمی کند و ناچار به انصاف روی می آوریم تا تمام حقیقت موجود و ویژگیهای آن را نیز به حساب آوریم و از تعارض ارزشها بکاهیم. در واقع، انصاف، عصای عدالت است تا به حرکت مستقیم آن کمک کند و تکیه گاه آن به هنگام خطر سقوط باشد.
پی نوشت ها:
1. برای مطالعه درباره رابطه حقوق و عدالت، از میان کتابهای فارسی، رجوع شود به: جلد اول کتاب مبانی حقوق، تالیف آقای دکتر موسی جوان، تهران 1336، و از میان کتابهای فرانسوی زبان، دو کتاب زیر توصیه می شود: 1.روبیه: نظریه عمومی حقوق، چاپ دوم، پاریس ،1951.2.پل اسمن: مقام حقوق در زندگی اجتماعی (مقدمه بر مطالعه حقوق، ج 1، پاریس ،1951).
2. «ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمی »: آیه 8 از سوره روم;
همچنین، ر.ک: آیه 44 از سوره عنکبوت، آیه 3 از سوره الرحمن، آیه 3 از سوره تغابن، آیه 16 از سوره انبیاء، آیه 27 از سوره ص.
3. قرآن کریم نیز بدین شیوه تجربی برای هدایت اندیشه ها در جستجوی عدالت فرمان می دهد: آیه 109 از سوره یوسف، آیه 44 از سوره فاطر.
4.جمهور، ترجمه فؤاد روحانی، ص 38 به بعد. در این کتاب بین سفالوس و سقراط و دیگران این مباحثه مطرح می شود که عدالت چیست؟ آیا ادای دین است یا نیکی در حق دوستان و بدی درباره دشمنان، یا اساس آن نیکوکاری است، یا سرانجام عدالت عمل به نفع طبقه حاکم است؟
5. دنیس لوید، مفهوم حقوق، ص 118 و119; پوپر، جامعه باز و دشمنانش، ترجمه علی اصغر مهاجر، ص 100 به بعد.
6. دکتر بهاءالدین پازارگادی، تاریخ فلسفه سیاسی، ج 1، ص 109.
7. دنیس لوید، همان، ص 118; امام محمد غزالی، احیاء العلوم، ج 3، جزء8، ص 98 به بعد.
8. مولانا جلال الدین رومی: مثنوی، دفتر ششم، بیت شماره 2560 به بعد.
9. نقل از: شیخ مرتضی انصاری، رساله عدالت، مکاسب، ص 326.
10. ر.ک: ویلی، فلسفه حقوق، ج 1، معانی و هدفهای حقوق، ش 30 به بعد.
11. همان، ش 31.
12.
13. جلال الدین همایی، منتخب اخلاق ناصری، ص 24.
14. درباره مفهوم عدالت نزد افلاطون و ارسطو، رک: ژرژ دل وکیو; عدالت حقوق دولت، مطالعات فلسفه حقوق، ص 8 به بعد; ویلی، همان، ش 35 که بر مبنای همین تعریف، حقوق را هنر توزیع می داند; هنری که سهم شایسته هرکس را از اموال به او می دهد.
15. در این باره، رک: ش 168 و173; همچنین ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، ش 23 و27.
16. Ulpien.
17. نقل از روبیه، نظریه عمومی حقوق، ص 213 تا 216; خواجه نصیرالدین طوسی، در تعریف عدالت می نویسد: [لفظ عدالت از روی دلالت مبنی است از معنی مساوات و تعقل «مساوات » بی اعتبار «وحدت » ممتنع] (اخلاق ناصری، ص 72).
18. دنیس لوید، مفهوم حقوق، ص 117 به بعد.
19. در این زمینه، رک: پرلمن (ch. Perelman) ، آرمان عدالت و مساله بحث و استدلال درباره آن، ص 12.
20. رک: ناصر کاتوزیان، توجیه و نقد رویه قضایی، انتشارات یلدا.
21. ارسطو نیز انصاف را عدالتی برتر می داند که وسیله تصحیح و تعدیل عدالت قانونی می شود و بر آن حکومت دارد: پیر بوله (Bellet) ، قاضی و انصاف: مقاله در یادنامه رودیر، ص 9.
22. عدالت را که مفهوم نوعی دارد با انصاف که احساسی از چهره لطیف تر عدالت در موارد خاص است نباید اشتباه کرد. رجوع به انصاف زمانی مورد پیدا می کند که اجرای قاعده ای عادلانه در فرضی خاص نتایج نامطلوب به بار می آورد و وجدان اخلاقی تمایل به اصلاح آن پیدا می کند: چنانکه ارسطو نیز انصاف را عدالتی برتر از عدالت قانونی توصیف می کرد و ژنی نیز آن را احساسی غریزی می نامد که راه حل بهتری را از عقل متعارف القا می کند (شیوه های تفسیر، ج 2، ص 488). همچنین رک: پیر بوله ( Bellet) ، قاضی و انصاف: مقاله در یادنامه رودیر، ص 10.
23. برای دیدن مفهومهای عدالت و اختلافی که در این باره وجود دارد، رک: پرلمن ( Perelman) عدالت و مساله بحث و استدلال درباره آن، با مقدمه A.Hart ص 7 به بعد.
24. همان کتاب، ص 16 که در تعریف عدالت می خوانیم:....
25. رک: ناصر کاتوزیان، مقدمه علم حقوق، ش 166.
26. پرلمن، همان; دنیس لوید، همان، ص 119.
27. رنار، در کتاب «حقوق، منطق، ذوق سلیم » می نویسد: «مفهوم عدالت در وجدان هرکس نگاشته شده است. برای شناختن آن هم در ذات خود و هم در نفس دیگران و هم در تاریخ باید جستجو نمود. از این راه فکر عدالت نتیجه و محصولی از تکامل اجتماعی است. همچنانکه فکر نویسنده در کتاب او نقش بسته، حقوق طبیعی نیز در ضمیر انسان پدید آمده » ( مبانی حقوق، ترجمه دکتر موسی جوان، ج 1، ش 115، ص 190); همچنین، رک: گستن و گوبو، رساله حقوق مدنی، مقدمه، ش 12 درباره عقاید سن توماس داکن در تلفیق حکمت ارسطو و مذهب مسیح.
28. دوگی: رساله حقوق اساسی، ج 1، ص 126 به بعد.
29. برتراند راسل، اخلاق و رسالت در جامعه، ترجمه دکتر محمود حیدریان، ص 43. با وجود این، همو در جایی دیگر می نویسد: «بنابراین، اخلاق تنها در این حکم خلاصه نمی شود که می گوید، آنچه را که اجتماعت می پسندد انجام بده و از آنچه اجتماعت ناپسند می دارد پرهیز کن » (همان کتاب، ص 54) و این دو حکم، اگر عدالت را مفهومی اخلاقی بدانیم، متعارض می نماید.
30. هیوم، رساله طبیعت انسانی، ترجمه لورای Leroy ، 1945، ص 601: نقل از، باتیفول، مسائل مبنایی فلسفه حقوق، ص 401، پاورقی ش 333.
31. لویی لوفور: حقوق و سایر قواعد زندگی اجتماعی، آرشیو فلسفه حقوق، سال 1935، ش 34. ص 19; هدف حقوق: آرشیو فلسفه حقوق، سال 1937، ش 12، ص 11.
32. روبیه: نظریه عمومی حقوق، ص 221.
33. همان کتاب، ص 90.
34. ریپر: قاعده اخلاقی در تعهدات مدنی، ش 16 و17; نیروهای سازنده حقوق ص 414; عدالت مذهبی ملاک روشن و ثابت دارد. زیرا عادل کسی است که مرتکب گناهان کبیره نشود و اصرار بر ارتکاب گناهان صغیره نداشته باشد: شیخ مرتضی انصاری، رساله عدالت، ضمیمه مکاسب، ص 326; این یکی از تعریفهای عدالت در فقه است و مشهور در این باره می گوید: «انها کیفیة نفسانیة باعثة علی ملازمة التقوی او علیها مع المروة » و دو مفهوم «تقوا» و «مروت » را لازمه عدالت می بیند و بر ابهام می افزاید. از وسیله ابن حمزه نقل شده است که می گوید عدالت به چهار چیز حاصل می شود: ورع، امانت، وثوق، و تقوا (همان کتاب).
اصطلاح «عدالت اجتماعی » نیز از علمای جامعه شناسی است که عقیده دارند تمام قواعد حاکم بر افراد را باید در وجدان عمومی جستجو کرد، و کسانی که از عدالت سخن می گویند، باید از این پس «عدالت اجتماعی » را مبنای قواعد حقوقی بدانند.
35. درباره رابطه دو مفهوم Jus و Justitia در حقوق روم و یونان و فضیلت عدالت نزد ارسطو، ر.ک: میشل ویلی Villey ، فلسفه حقوق، معانی و هدف های حقوق، چ2ش25 تا36ص 51 به بعد; گستن وگوبو، مقدمه، ش 10; سنت آگوستین حکیم مسیحی، حکومت بدون عدالت را گروه دزدان می نامد: دنیس لوید، اندیشه حقوق، ص 79.
36. رنار (Renard) بر پایه همین تعریف، در کتاب «حقوق، عدالت، اراده » (ص 68 به بعد) در تعریف حقوق می نویسد: «نظمی است که منظور از آن فعلیت دادن به عدالت و نیکی است » (ترجمه و نقل از: مبانی حقوق، ترجمه دکتر موسی جوان، ج 1، ش 112، ص 187).
37. این امر در حقوق ما جنبه استثنایی دارد و به بهانه رعایت عدالت، دادرس حق تجدید نظر در قراردادها را ندارد.دوره مقدماتی حقوق مدنی، چ1ص168.
38. دنیس لوید، مفهوم حقوق، ص 131.
39. ر.ک: ناصر کاتوزیان، حقوق مدنی، خانواده، ج 1، ش 265.
40. میرزای نایینی و شیخ موسی خوانساری، منیة الطالب، ج 2، ص 190.
41. کاربونیه، حقوق مدنی، ج 1، مقدمه، ش 1، ص 6.
42. ناصر کاتوزیان، حقوق انتقالی، تعارض قوانین در زمان، ش 149.
43. ناصر کاتوزیان، ضمان قهری و مسؤولیت مدنی، ج 1، ش 52 و53.
44. ناصر کاتوزیان، قواعد عمومی قراردادها، ج 3، ش 534 به بعد.
45. ناصر کاتوزیان، عقود معین، ج 1، ش 152.
46. همان کتاب، ش 343 و382.
47. ناصر کاتوزیان، حقوق مدنی، خانواده، ش 311.
48. باتیفول، مسائل مبنایی فلسفه حقوق، ص 401، پاورقی ش 333.
49. ر.ک: دایس Dias ، علم حقوق، ص 112.
50. «... واذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل » (آیه 58 از سوره نساء); «ان الله یامر بالعدل والاحسان » (آیه 90 از سوره نحل).
51. «اعدلوا هو اقرب للتقوی » (آیه 8 از سوره مائده); «ان اکرمکم عندالله اتقیکم » (آیه 13 از سوره حجرات).
52. در تایید ترجیح عدالت بر همه ارزشها، ر.ک: باتیفول، مسائل مبنایی فلسفه حقوق، ص 401 به بعد; گونو (Gounot) ، اصل حکومت اراده در حقوق خصوصی، ص 388.
53. ویلی (Villey) ، فلسفه حقوق، ج 1، معانی و هدفهای حقوق، ص 206، ج 2، ش 131.

عدالت، ارزش نخستین در حقوق

دقیق و مستند بدانیم.

عدالت اجتماعى

منبع:
فصلنامه نقد و نظر، شماره 10، کاتوزیان، ناصر؛